:جستجو
مراکز قرآنی
منتخبين مراكز قرآني
تفسیر نور
تواشیح
پرتال ثامن الائمه
زمان
 

دوشنبه 31 ارديبهشت 1397

 
 
خلاصه آمار سايت
 
 
 
 
.امام علي (عليه السلام) مي فرمايند : شايسته ترين مردم به بزرگواري آن است كه بزرگواران را با او بسنجند .
 
 
 
 

تفسیر موضوعی قرآن کریم

برگرفته شده از کتاب پیام قرآن نوشته آیت الله العظمی مکارم شیرازی

بى محل است و در همه جا است

مقدمه:

درک یک وجود مجرّد از ماده، براى افرادى که همیشه در زندان عالم ماده اسیرند و به آن خو گرفته و به فراتر از آن نیندیشیده اند، کار آسانى نیست.
ولى همان گونه که در آغاز بحث صفات خدا گفتیم نخستین گام در شناخت او منزّه شمردن او از صفات مخلوقات است، مخصوصاً از صفات موجودات مادّى از قبیل زمان، مکان، تغییر و حرکت.
از اینجا روشن مى شود که تا خدا را بى مکان و بى محل ندانیم، او را به درستى نشناخته ایم.
اصولاً دارا بودن محل لازمه جسمانى بودن است، و در بحث هاى گذشته دانستیم که خدا نه جسم است و نه صفات جسمانیّات را دارد، نه مکانى او را در بر گرفته و نه زمانى بر او مى گذرد، و در عین حال احاطه به تمام مکان ها و زمان ها دارد! (دقّت کنید.)
با این اشاره به سراغ قرآن مجید مى رویم و به آیات زیر گوش جان فرا مى دهیم:

1. (وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ إِنَّ اللهَ واسِعٌ عَلیمٌ).(1)

2. (وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ).(2)

3. (هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ)(3)

4. (ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا).(4)

5. (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ).(5)

6. (هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَىْءٍ عَلِیمٌ).(6)

7. (وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لاتُبْصِرُونَ).(7)
 
ترجمه

1. «مشرق و مغرب از آن خداست! پس به هر سو رو کنید، رو به خدا کرده اید. خداوند داراى قدرت وسیع و (به همه چیز) دانا است.»
2. «او کسى است که هم در آسمان معبود است و هم در زمین و او حکیم و دانا است.»
3. «...و هر جا باشید او با شما است و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید بینا است.»
4. «هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمى‌کنند مگر این که خداوند چهارمین آنها است، و هیچ گاه پنج نفر با هم نجوا نمى‌کنند مگر این که او ششمین آنها است، و نه تعدادى کمتر و نه بیشتر از آن هستند مگر این که او همراه آنها است هر جا که باشند.»
5. «ما انسان را آفریدیم و وسوسه هاى نفس او را مى دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!»
6. «او است اوّل و آخر و پیدا و پنهان و او به هر چیز دانا است.»
7. «و شما در این حال نظاره مى‌کنید (و کارى از دستتان ساخته نیست) ـ و ما از شما به او نزدیکتریم ولى نمى‌بینید.»

تفسیر و جمع بندى

به هر طرف که رو کنم، نگه به روى او کنم!

بعد از مسأله تغییر قبله (از بیت المقدّس به کعبه) یهودیان کوشش می‌کردند که در اذهان مسلمانان از این طریق شبهه ایجاد کنند و تغییر قبله را دلیلى بر عدم ثبات پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر آئینش بشمرند، نخستین آیه مورد بحث نازل شد و بیان داشت که «مشرق و مغرب از آن خدا است! پس به هر سو رو کنید، رو به خدا کرده اید. خداوند داراى قدرت وسیع و (به همه چیز) دانا است»: (وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ إِنَّ اللهَ واسِعٌ عَلیمٌ).
او همه جا است و از همه چیز آگاه است، بنابراین به هر سو رو کنید به سوى او است و مسأله قبله براى تمرکز توجّه مؤمنان مى باشد، نه این که خداوند محل و جهت خاصى که همان محل و جهت قبله است داشته باشد، وجود او چنان وسیع و گسترده است که همه جا حاضر و ناظر مى باشد، در عین حال محل و مکانى براى او نیست!
البتّه منظور از «مشرق» و «مغرب» در آیه فوق خصوص این دو جهت جغرافیائى نیست، بلکه این تعبیر معمولاً کنایه از تمام جهان است، لذا هنگامى که مى خواهیم بگوئیم دشمنان امام على(علیه السلام) در اخفاى فضائلش کوشیدند و دوستانش نیز از ترس دشمنان آن را مخفى ساختند، در عین حال فضائل او جهان را پر کرده است، مى گوییم: فضایل او شرق و غرب عالم را فرا گرفته!
به هر حال این تعبیر که به «هر سو رو کنید خدا آنجا است» تعبیر زنده و روشن و جالبى براى «لامکان» بودن خدا است، زیرا همه جا بودن، یا به این است که موجودى داراى ابعاد وسیع و اجزاء زیادى باشد و فضا را پر کند و هر جزیى از او در سویى قرار گرفته باشد، و مى دانیم چنین چیزى درباره خداوند محال است چرا که او اجزاء ندارد، بعلاوه قرآن مى گوید: خداوند در آنجا است، نه این که جزیى از وجود خدا در آنجا است. (دقّت کنید.)
این که مکانى نداشته باشد، یعنى مافوق زمان و مکان است و طبعاً چنین چیزى، همه مکان ها و زمان ها براى او یکسان است و دور و نزدیک و بعید براى او مفهومى ندارد.
این نکته نیز قابل توجّه است که تعبیر به «وجه الله» در قرآن مجید به معناى ذات مقدّس خداوند است و از آنجا که «وجه» (یعنى صورت)، اشرف اعضاى انسان است و مهمترین حواس او در آن قرار دارد، این واژه به عنوان کنایه از ذات به کار مى رود. ولى بعضى از مفسّران آن را به معناى رضاى الهى یا ثواب خداوند، یا قبله، تفسیر کرده اند که هیچ کدام از آنها صحیح به نظر نمى رسد.


 
در دوّمین آیه، در پاسخ به مشرکان و کسانى که براى خداوند فرزندى قائل بودند، ضمن منزّه دانستن خداوند از این اوصاف، مى فرماید: «او کسى است که هم در آسمان معبود است و هم در زمین و او حکیم و دانا است» (وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ).
الوهیت خداوند، مخصوص جاى معیّن و مکان خاصّى نیست و دامنه ربوبیّتش در همه جا گسترده است و به دلیل حضورش در همه جا از همه چیز آگاه و با خبر، و افعالش حکیمانه است، بلکه این تعبیر نشان مى دهد که تنها «علیم» و «حکیم» در عالم هستى او است، چرا که علم و حکمت غیر او قاصر و ناقص و آمیخته با جهل است.
مشرکان در طول تاریخ براى هریک از موجودات عالم، «اله» و «رب» قائل بودند. خداى آسمان، خداى زمین، خداى دریا، خداى صحرا، خداى جنگ و خداى صلح و مانند اینها، آیه فوق تمام این پندارها را نفى مى کند و بر ربوبیّت خداوند یکتا و بى همتا بر سراسر عالم هستى تأکید مى کند.
بعضى از مفسّران گفته اند: این آیه بهترین دلیل بر این موضوع است که خداوند در آسمان قرار نگرفته، چرا که مى گوید: نسبت او به آسمان و زمین یکسان است، مسلّماً مکان خداوند در زمین نیست، پس در آسمان ها نیز نمى باشد.(8)
بعضى از مفسّران نیز گفته اند که منظور از این آیه این است که او در زمین و آسمان معبود است، فرشتگان آسمان او را مى پرستند و موجودات زمین نیز در برابر او سجده مى کنند.
در حدیث جالبى مى خوانیم: ابو شاکر دیصانى که یکى از زنادقه عصر امام صادق(علیه السلام) بود به هشام بن حکم گفت: در قرآن آیه اى است که سخن ما را مى گوید! هشام پرسید: کدام آیه؟ گفت: آیه (وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ) ـ زیرا این آیه براى خداوند مکانى در زمین و آسمان قائل شده یا به تعدد خدایان اشاره مى کند ـ هشام بن حکم مى گوید: من نتوانستم پاسخى به او بدهم تا این که به زیارت خانه خدا مشرف شدم و ماجرا را خدمت امام صادق(علیه السلام) عرض کردم فرمود: این کلام زندیق خبیثى است، وقتى برگشتى به او بگو: نام تو در کوفه چیست؟ مى گوید: فلان، سپس سؤال کن نام تو در بصره چیست؟ مى گوید: فلان، بگو پروردگار ما نیز چنین است، در آسمان اله است و در زمین اله، در دریاها اله است و در صحراها اله، و در هر مکانى اله است.
هشام مى گوید: هنگام برگشت به سراغ ابوشاکر آمدم و مطلب را به او گفتم، ابوشاکر گفت: «هذِهِ نُقِلَتْ مِنَ الْحِجازِ!»: «این استدلال و منطقى است که از حجاز آورده شده!» (این سخن تو نیست سخن امام صادق(علیه السلام) است.)(9)
این تعبیر اشاره اى به لامکان بودن و در عین حال حضور در همه جا است، درست مثل این است که مى گوئیم: «دو به اضافه دو مساوى با چهار است» در زمین همین است و در آسمان و در هریک از کرات همان، در عین حال این رابطه ریاضى محل معیّنى ندارد و در مفهوم خاص خود همه جا حضور دارد و در عین حال بى مکان است. (دقّت کنید.)

او همه جا با شما است!

سومین آیه با صراحت مى گوید: «و هر جا باشید او با شما است»: (هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ)
چون خداوند همه جا با شما است «و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید بینا است»: (وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ)
این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که او بى مکان است یا به تعبیر دیگر مافوق زمان و مکان است، به همین دلیل همه جا حاضر و نسبت به همه چیز احاطه دارد.
جمعى از مفسّران - چنانکه از تفسیر روح المعانى بر مى آید - گفته اند: این آیه را باید تأویل نمود و بر معناى مجازى حمل کرد و گفت منظور این است که علم او با ما است نه خود او!
غافل از این که علم خداوند علم حضورى است نه مانند علم ما از طریق ترسیم صورت اشیاء در ذهن، و معناى علم حضورى آن است که همه اشیاء نزد او حاضر و ذات او با حضورش در همه جا به همه آنها احاطه دارد.(10)
بعضى از مفسّران در تفسیر این آیه گفته اند از آنجاكه هر موجود ممکن، وجود خود را از خداوند واجب الوجود مى گیرد، بنابراین هنگامى ماهیات امکانیه لباس وجود مى پوشند که فیض هستى از واجب الوجود به آنها برسد، بنابراین خداوند متعال نسبت به هر ماهیتى، از وجود آن ماهیت، نزدیک تر است.(11)
در تفسیر المیزان آمده است که این «معیّت» (همراه بودن) به خاطر احاطه وجودى خداوند به ممکنات است و تعبیر به «اَیْنَما کُنْتُمْ»: (هرجا که باشید) به خاطر توضیح این حقیقت است، وگرنه نسبت خداوند به امکنه و ازمنه و احوال مختلف یکسان است.(12)
ولى گروهى که نتوانسته اند احاطه وجودى خداوند را نسبت به همه ممکنات درست درک کنند، آیه را حمل بر معناى مجازى کرده و گفته اند: مراد از همراه بودن خداوند با موجودات شمول علم و قدرت و حاکمیت او بر آنها است.(13)
ولى حق همان احاطه وجودى است که مطابق ظاهر آیه و دلایل عقلى است.



در چهارمین آیه اشاره به مسأله «نجوى» (سخنان در گوشى) کرده مى فرماید: «هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمى‌کنند مگر این که خداوند چهارمین آنها است، و هیچ گاه پنج نفر با هم نجوا نمى‌کنند مگر این که او ششمین آنها است، و نه تعدادى کمتر و نه بیشتر از آن هستند، مگر این که او همراه آنها است هر جا که باشند»: (ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا) «نَجْوى» در اصل به معناى مکان بلند است که به خاطر ارتفاعش از مکان هاى اطراف جدا شده و از آنجا که هرگاه کسى بخواهد دیگرى سخنانش را نشنود او را به نقطه اى مى برد که از دیگران جدا باشد واژه «نجوى» به سخنان در گوشى اطلاق شده است.
بعضى معتقدند «نجوى» حتماً بین سه نفر یا بیشتر باید باشد و اگر دو نفر باشند به آن «سِرارْ» گفته مى شود، ولى این مسأله ثابت نیست، به خصوص این که در آیات مربوط به نجوى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) که در همین سوره مجادله نازل شده است به کسانى اشاره مى کند که به تنهائى مى آمدند با پیامبر نجوى مى کردند.
در این که چرا روى خصوص سه نفر و پنج نفر تکیه شده و چهار نفر که در میان این دو است مطرح نگردیده مفسّران بیانات متعدّدى دارند و از همه بهتر آن است که گفته شود هرگاه چهار نفر ذکر مى شد در عبارت عدد چهار در جمله اول و دوم تکرار مى گردید و مى دانیم تکرار، خلاف فصاحت است (مگر در موارد خاصّى) بعلاوه وقتى در پایان سخن مى فرماید: «و نه کمتر از این و نه بیشتر» آنچه در این وسط ذکر نشده در آن داخل خواهد بود، بنابراین قبل از عدد سه (یعنى دو) و بعد از عدد سه (یعنى چهار) و همچنین بیش از پنج را به خوبى شامل مى شود و این خود نکته دیگرى از فصاحت این آیه است و ضمناً دلیل بر این است که «نجوى» دو نفر را نیز شامل مى شود.
بعضى نیز گفته اند: آیه فوق ناظر به دو حادثه از سوى منافقین است که در یکى سه نفر با هم نجوى داشتند و در دیگرى پنج نفر.
به هر حال مراد از «معیت» (همراه بودن خداوند با بندگان به هنگام نجوى) همان احاطه وجودیه او است که در آیه قبل به آن اشاره شد، عجب این که بعضى از مفسّران که در آیه قبل این معنا را پذیرفته اند، در اینجا به معناى احاطه علمى تفسیر کرده اند شاید به این دلیل که در آغاز آیه سخن از وسعت علم خداوند و شمول آن نسبت به تمام موجودات آسمان ها و زمین است (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ): «آیا نمى‌دانى که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است مى‌داند.»(14)
ولى مسلّماً احاطه وجودى خداوند نسبت به هر چیز از احاطه علمى جدا نیست، زیرا همان گونه که قبلاً هم اشاره شد علم خداوند به معناى علم حضورى است و لازمه حضور او در همه جا مى باشد. (دقّت کنید.)

از شما به شما نزدیکترم!

در پنجمین آیه همین معنا در قالب تعبیر تازه اى به چشم مى خورد و مى فرماید: «ما انسان را آفریدیم و وسوسه هاى نفس او را مى‌دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!»: (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ).
«حَبْل» به معناى طناب محکم است و «ورید» به هرگونه رگ گفته مى شود، ولى بسیارى آن را به دو شاهرگى که در دو طرف گردن است تفسیر کرده اند، جمعى نیز آن را به شاهرگى که به قلب متّصل است معنا کرده اند و مسلّماً هنگامى که «حبل» به آن اضافه شود، اشاره به رگ هاى معمولى و کوچک بدن نیست، به یکى از شاهرگ هاى معروف و بزرگ بدن گفته مى شود و هر دو تفسیر در ذیل آیه در کلمات مفسّران یا ارباب لغت آمده است.(15)
ولى مناسب  با آیه مورد بحث، همان رگ اصلى قلب است. چرا که در آیه 24 سوره انفال نیز آمده است: (وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ): «و بدانید خداوند (به اندازه‌اى به شما نزدیک است که) میان انسان و قلب او حایل مى‌شود» وهر دو آیه کنایه از نهایت نزدیکى خداوند به همه بندگان است، چرا که اگر مرکز وجود انسان را قلب او حساب کنیم، هیچ چیز نزدیکتر به او از شاهرگ قلب نیست، قرآن مجید مى فرماید: خداوند به انسان از این هم نزدیک تر است.
علاوه بر این در آغاز آیه، سخن از علم خداوند به وسوسه هاى نفس انسان است که تناسب با قلب دارد، نه گردن.
به هر حال آیه، مسأله لامکان بودن خداوند را به عالى ترین وجه ترسیم کرده است، زیرا مى فرماید: او به هر انسانى از رگ قلبش نزدیک تر است، پس او همه جا حضور دارد، حتّى در درون جان و قلب ما، و مسلّماً چنین کسى مافوق مکان است زیرا شیء واحد نمى تواند با تمام وجودش در مکان هاى متعدّد باشد، مگر این که داراى اعضائى باشد و هر عضو آن در مکانى قرار گیرد.
 در هفتمین و آخرین آیه مورد بحث همین معنا در مورد خصوص کسانى که در آستانه وداع گفتن با این دنیا و پایان عمر قرار گرفته اند، بیان شده است، مى فرماید: «و شما در این حال نظاره مى‌کنید (و کارى از دستتان ساخته نیست) ـ و ما از شما به او نزدیکتریم ولى نمى بینید»: (وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ   وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لاتُبْصِرُونَ).
ما به خوبى مى دانیم که در باطن آن محتضر چه مى گذرد و در عمق وجودش چه غوغایى برپا است! آیا شادمان و خوشحال است که از زندان تن آزاد مى گردد و به شاخسار بهشت پرواز مى کند، یا عبوس و غمگین است که انواع کیفرهاى الهى را به خاطر اعمال تاریکش با چشم مى نگرد؟! ولى شما هیچ یک از این امور را نمى بینید و از آن آگاه نیستید.
بعضى از مفسّران که مسأله قرب وجود الهى را به انسان درست تحلیل نکرده اند، آیه را حمل بر تقدیر و مجاز نموده و گفته اند: منظور این است که فرشتگان مرگ به او نزدیکترند و شما فرشتگان مرگ را نمى بینید!
ولى با توجّه به این که تعبیر مذکور و مانند آن چنانکه در آیات گذشته دانستیم منحصر به شخص محتضر نیست و درباره همه انسان ها با تعبیرات مختلف ذکر شده، روشن مى شود که این تفسیر نادرست است و در واقع مصداق این معنا است که چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!
اگر مى بینیم در آیه تنها روى نزدیک بودن خداوند به محتضر تکیه شده به خاطر آن است که سخن در این باره است و در مجموع آیه دلیل روشن دیگرى بر لامکان بودن خداوند متعال است.

نتیجه

از مجموع آیات فوق که با تعبیرات متنوع یک حقیقت را دنبال مى کند به خوبى روشن مى شود که خداوند همه جا حاضر و ناظر است و در عین این که مکانى ندارد و وجودش برتر از زمان و مکان است، و از آنجا که همه چیز وابسته به وجود او است و هرگز از او جدا نیست، او احاطه وجودى به همه موجودات جهان دارد، همان احاطه قیّومى و ربوبى. (دقّت کنید.)

 توضیحات

1ـ او برتر از مکان و زمان است

فلاسفه درباره حقیقت مکان و زمان بحث هاى زیادى دارند، با این که مکان و زمان از امورى هستند که ما دائماً با آنها سروکار داریم، شناخت حقیقت آنها، حتّى براى فلاسفه از مشکلات است! و این از شگفتیها است.
گروهى معتقدند مکان، همان فضا یا بعد خاصّى است که اجسام در آن قرار مى گیرند. موجودى است که قبل از جسم آفریده شده و هر جسم نیاز به آن دارد.
گروه دیگرى مى گویند: فضاى خالى از همه چیز، تنها یک بُعد موهوم و خیالى است و اصولاً آنجا که جسمى وجود ندارد، مکانى هم وجود ندارد و به تعبیر دیگر: مکان بعد از جسم به وجود مى آید نه قبل از آن، و از مقایسه دو جسم با یکدیگر و طرز قرار گرفتن آنها انتزاع مى شود، در اینجا جاى آن نیست که این دو نظریّه فلسفى را مورد نقد و بررسى قرار دهیم، بلکه باید گفت: مکان به هر کدام از این دو معنا باشد در مورد خداوند محال است.
زیرا بر طبق تفسیر اوّل، مکان موجودى است که قبل از جسم باید باشد، آیا ممکن است چیزى قبل از خداوند موجود باشد؟ بعلاوه اجسام طبق این نظریّه نیاز به مکان دارند، آیا ممکن است وجود بى نیاز واجب الوجود، محتاج به چیز دیگرى باشد؟
بنابراین واضح است که مکان بر طبق تفسیر اول براى خداوند که از همه چیز بى نیاز و سرآغاز هستى است محال مى باشد.
امّا بنابر تفسیر دوّم، لازمه آن وجود شبیه و مانندى براى خدا است که با او مقایسه گردد، و از مقایسه این دو با یکدیگر، مکان انتزاع شود، در حالى که در مباحث توحید دانستیم او هیچ شبیه و مانندى ندارد.
از سوى دیگر: مکان بدون محدودیّت تصوّر نمى شود، چرا که باید دو جسم جداى از هم در نظر گرفته شوند تا مفهوم مکان از مقایسه آنها با یکدیگر روشن شود و لذا این گروه از فلاسفه مى گویند: مجموع جهان مکان ندارد چرا که چیزى بیرون آن نیست که با آن مقایسه شود، تنها اجزاى جهان است که داراى مکان مى باشد. (دقّت کنید.)
از سوى سوم اگر خداوند داراى مکان باشد، طبعاً داراى اعضاء و اجزایى خواهد بود، چرا که ذرّات جسم در مقایسه با یکدیگر داراى مکان هاى مختلفى هستند. مثلاً یکى در بالا و دیگرى در پایین، یکى در طرف راست و دیگرى در طرف چپ قرار دارد و اگر خدا را مرکّب از اجزاء بدانیم، مسأله نیاز او به این اجزاء مطرح مى شود که با واجب الوجود بودنش سازگار نیست.
در مورد زمان نیز همین بحث جارى است، آنها که معتقدند زمان ظرفى است که قبلاً آفریده شده، و اشیاء مادى بعد از آفرینش در آن قرار مى گیرند و به آن نیازمندند، به تعبیر دیگر زمان یک حقیقت سیّال و مستقل است که قبل از همه اشیاء مادى خلق شده و بعد از فناى آنها نیز مى تواند موجود باشد، در این صورت عدم وجود زمان براى خدا بسیار روشن است، چرا که لازمه آن نیاز به چیزى است و او از همگان بى نیاز است.
اگر آن را طبق نظریه فلاسفه اخیر زائیده حرکت اشیاء جهان و یا حرکت جوهرى اشیاء بدانیم، آن نیز براى خداوند غیر ممکن است، زیرا او وجودى است از هر نظر کامل و نامحدود و وجودى که این چنین است حرکت درباره او تصوّر نمى شود، پس زمان ندارد.

 2. خدا در چیزى حلول نمى کند

گروهى از مسیحیان معتقدند که خداوند در مسیح(علیه السلام) حلول کرده و جمعى از صوفیان نیز چنین عقیده اى را درباره سران خود دارند که مى گویند خدا در وجود آنها حلول نموده است.
به گفته مرحوم علامه حلّى در کشف المراد شکى در سخافت و بى پایه بودن این عقیده نیست، چرا که آنچه از حلول قابل تصوّر است این است که موجودى قائم به موجود دیگرى شود ـ مثل این که مى گوئیم گلاب یا عطر و بو در گل حلول کرده ـ این معنا مسلّماً در مورد خداوند قابل تصوّر نیست، چرا که لازمه آن دارا بودن مکان و نیاز و حاجت به آن است که براى واجب الوجود غیر ممکن است، و آنها که معتقدند به حلول خداوند در چیزى باشند سرانجام به نوعى از شرکت مى رسند و از سلک موحدان عالم خارجند.

  3. معناى حضور خدا در همه جا

ممکن است بعضى حضور خداوند را در همه جا، مثلاً با حضور نیروى جاذبه در کل جهان مادى یا حضور «اتر» (ماده فرضى بى وزن و بى رنگى که همه جهان را پر کرده و حتّى در خلأ نیز وجود دارد) خیال کنند، در حالى که همه اینها، از قبیل وجود در مکان است و مفهومش این است که در هر گوشه اى از جهان قسمتى از امواج جاذبه یا ذرّاتى از اتر وجود دارد و لازمه این مطلب وجود اجزاء ترکیبى از یک سو و نیاز به مکان از سوى دیگر است.
در حالى که مفهوم حضور خداوند در تمام جهان این است که او مافوق مکان است و به همین دلیل هیچ مکانى نسبت به او دورتر از مکان دیگر نیست، اگر بخواهیم مثالى - هرچند ناقص - براى این معنا در نظر بگیریم، باید آن را تشبیه به حضور معادلات علمى و مسائل عقلى در همه جا بدانیم. مثلاً مى گوییم: کل بزرگتر از جزء است و اجتماع نقیضین ممکن نیست، و دو ضرب در دو مساوى با چهار است.
این قبیل قضایا در زمین، در کره ماه، در کره مریخ، در ماوراء کهکشان ها همه جا صدق مى کند. در تمام این مکان ها، کل بزرگتر از جزء است و در تمام این کرات، اجتماع نقیضین غیر ممکن است، و در عین حال مکان و محلّى براى آنها نیست.
به گفته شاعر:

این معیّت مى نگنجد در بیان     نى زمان دارد خبر زو، نى مکان
این معیّت در نیابد عقل و هوش     زین معیّت دم مزن، بنشین خموش!
قرب حق یا بنده دور است از قیاس      بر قیاس خود منه آن را اساس!

این نکته نیز حائز اهمیّت است که توجّه به این صفت الهى که تمام عالم هستى محضر او است، تأثیر تربیتى فوق العاده اى در انسان ها دارد، چگونه ممکن است انسانى ایمان به چنین مطلبى داشته باشد و مولاى بزرگوار و رحیم و مهربان و ولى نعمت خود را حاضر ببیند و به سراغ زشتى ها برود، آلوده گناهان ننگین شود و فرمان مسلّم او را زیر پا بگذارد؟!
جالب این که آیاتى که در بالا در مورد حضور خداوند در همه جا آوردیم، غالباً ناظر به همین اثر تربیتى است، لذا در بعضى از آنها (وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ):(16) «خداوند به اعمال شما بینا است» آمده و در بعضى (وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ):(17) «وسوسه هاى نفس او را مى‌دانیم» آمده است:
حضور الهى تنها در بیرون وجود ما نیست، او در درون دل و جان ما و در اعماق قلب و روح ما نیز حضور دارد و به گفته مولاى متقیان امیرمؤمنان(علیه السلام) در توصیف خداوند: «اَلباطِنُ لِکُلِّ خَفیَّة، وَ الْحاضِرُ لِکُلِّ سَرِیْرَة، الْعالِمُ بِما تُکِنُّ الصُّدُوْرُ وَ ما تَخُوْنُ الْعُیُوْنُ»: «خداوندى که از هر چیز مخفى آگاه است و در باطن همه حضور دارد، از اسرار نهفته سینه ها با خبر است و چشم هاى خیانتگر را به خوبى مى بیند.»(18)
در خطبه دیگرى از همان امام(علیه السلام) مى خوانیم: «فَاتَّقُوا اللهَ الَّذى اَنْتُمْ بِعَیْنِهِ، وَ نَواصِیْکُمْ بِیَدِهِ، وَ تَقلّبُکُمْ فى قَبْضَتِهِ، اِنْ اَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ، وَ اِنْ اَعْلَنْتُمْ کَتَبَهُ»: «از خداوندى بپرهیزید که همواره در پیشگاه او حاضرید و زمام اختیار شما به دست او و حرکات و سکنات شما در قبضه او است، اگر (اعمال و نیّات خود را) پنهان کنید مى داند و اگر آشکار سازید مى نویسد.»(19)

4. چرا به هنگام دعا دست به آسمان بر مى داریم؟

غالباً این سؤال براى توده مردم مطرح است که در عین این که خداوند، مکان و محلى ندارد چرا هنگام دعا کردن چشم به آسمان مى دوزیم؟ و دست به سوى آسمان بلند مى کنیم؟ مگر العیاذ بالله خداوند در آسمان ها است؟
این سؤال را در عصر ائمه هدى(علیهم السلام) نیز مطرح کردند، از جمله مى خوانیم که هشام بن حکم مى گوید: زندیقى خدمت امام صادق(علیه السلام) آمد و از آیه (أَلرَّحْمانُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)(20) سؤال کرد.
امام(علیه السلام) ضمن توضیحى فرمود: خداوند متعال نیاز به هیچ مکانى و هیچ مخلوقى ندارد، بلکه تمام خلق محتاج او هستند.
سؤال کننده عرض کرد: پس تفاوتى ندارد که (به هنگام دعا) دست به سوى آسمان بلند کنید یا به سوى زمین پائین آورید؟!
امام فرمود: «ذلِکَ فى عِلْمِهِ وَ اِحاطَتِهِ وَ قُدْرَتِهِ سَواءٌ، وَ لکِنَّهُ عَزَّوَجَلَّ اَمَرَ اَوْلیائهَ وَ عِبادَهُ بِرَفْعِ اَیْدِیْهِمْ اِلَى السَّماءِ نَحَو الْعَرْشِ، لاَِنَّهُ جَعَلَهُ مَعْدِنَ الرِّزْقِ، فَثَبَّتْنا ما ثَبَّتَهُ الْقُرْآنُ وَ الاَْخْبارُ عَنِ الرَّسُوْلِ(صلى الله علیه وآله) حِیْنَ قالَ: اِرْفَعُوا اَیْدِیَکُمْ اِلَى اللهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ هذا یَجْمَعُ عَلَیْهِ فِرَقُ الاْمُّةِ کُلِّها»: «این موضوع، در علم و احاطه و قدرت خدا یکسان است و هیچ تفاوتى نمى کند، ولى خداوند متعال دوستان و بندگانش را دستور داده که دست هاى خود را به سوى آسمان، به طرف عرش بردارند، چرا که معدن رزق آنجا است، ما آنچه را قرآن و اخبار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اثبات کرده است، تثبیت مى کنیم، آنجا که فرمود: دست هاى خود را به سوى خداوند متعال بردارید و این سخنى است که تمام امّت بر آن اتفاق نظر دارند.»(21)
در حدیث دیگرى از امام امیرالمؤمنین على(علیه السلام) در کتاب خصال آمده است: «اِذا فِرَغَ اَحَدُکُمْ مِنْ الصَّلوةِ فَلْیَرْفَعْ یَدَیْهِ اِلَى السَّماءِ، وَ لِیَنصَبَّ فى الدُّعاء»: «هنگامى که یکى از شما نماز را پایان مى دهد دست به سوى آسمان بردارد و مشغول دعا شود.»
مردى عرض کرد: اى امیرمؤمنان! مگر خداوند همه جا نیست؟
فرمود: آرى همه جا هست.
عرض کرد: پس چرا بندگان دست به آسمان بر مى دارند؟
فرمود: آیا (در قرآن) نخوانده اى: (وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ):(22) «و روزىِ شما در آسمان است و نیز آنچه شما وعده داده مى‌شوید» پس از کجا انسان روزى را بطلبد جز از محلش، محل رزق و وعده الهى آسمان است.»(23)
مطابق این روایات چون غالب ارزاق انسان ها از آسمان است ـ باران زنده کننده زمین هاى مرده از آسمان مى بارد، نور آفتاب که منبع حیات و زندگى است از سوى آسمان مى تابد، هوا سومین عامل مهم حیات در آسمان است ـ آسمان به عنوان معدنى از برکات و ارزاق الهى معرفى شده و به هنگام دعا به آن توجّه مى شود و از خالق و مالک آن همه رزق و روزى تقاضاى حل مشکل مى شود.
از پاره اى از اخبار نیز استفاده مى شود که این معنا منحصر به مسلمانان نیست، در سایر امم نیز بوده است، چنانکه مرحوم فیض کاشانى در محجة البیضاء حدیثى از مالک بن دینار نقل مى کند که بنى اسرائیل گرفتار قحطى شده بودند، بارها از شهر بیرون رفتند ـ و در بیایان دعا کردند و بجایى نرسید ـ خداوند به پیامبر آنها وحى فرستاد که به آنها بگو: «اِنَّکُمْ تَخْرُجُوْنَ اِلىَّ بِاَبْدان نَجِسَة، وَ تَرْفَعُونَ اِلىَّ اَکُفاً قَدْ سَفَکْتُمْ بِهَا الدِّماءَ، وَ ملاْْتُمْ بُطُونَکُمْ مِنَ الْحَرامِ، الآنَ قَدِ اشْتَدَّ غَضَبِى عَلَیْکُمْ وَ لَنْ تَزْدادُوا مِنِّى اِلاّ بُعْداً»: «شما با بدن هاى ناپاک بیرون مى آیید و دست هایى که با آن خون بى گناهان را ریخته اید به سوى من بر مى دارید و شکم هاى خود را پر از حرام کرده اید ـ با اینحال چگونه انتظار اجابت دعا دارید ـ الآن غضب من بر شما شدید شده و هرچه دعا کنید جز دورى از من نتیجه اى نخواهید دید!»(24)
از بعضى از روایات، فلسفه دیگرى براى این کار استفاده مى شود و آن اظهار خضوع و تذلل در پیشگاه خدا است چرا که انسان به هنگام اظهار خضوع یا تسلیم در مقابل شخص یا چیزى، دست هاى خود را بلند مى کند.
در حدیثى از امام محمّد باقر(علیه السلام) در تفسیر آیه (وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَکانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما یَتَضَرَّعُونَ): «امّا آنان نه در برابر پروردگارشان تواضع کردند و نه به درگاهش تضرّع مى‌کنند»(25) می‌خوانیم که فرمود: «استکانت به معنای خضوع است و تضرع به معناى بلند کردن دست ها و اظهار تذلل در پیشگاه خدا است.»(26)

5. لامکان بودن خدا در احادیث اسلامى

این مسأله به طور گسترده اى در روایات اسلامى در اصول کافى، بحارالانوار، نهج البلاغه، توحید صدوق و غیر آن مطرح شده است که ذکر همه آن روایات با روش اختصارى کتاب سازگار نیست، لذا به گلچینى از آن قناعت مى کنیم:
1. در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالَى لا یُوْصَفُ بِزَمان وَ لا مَکان وَ لا حَرَکَة وَ لا اِنْتِقال وَ لا سُکُوْن، بَلْ هُوَ خالِقُ الزَّمانِ وَ الْمَکانِ و الْحَرَکَةِ وَ السُّکُوْنِ وَ الاْنْتِقالِ، تَعالى عَمّا یَقُوْلُ الظّالِمُوْنَ عُلَوًّا کَبیراً»: «خداوند متعال توصیف به زمان و مکان و حرکت و انتقال و سکون نمى شود، بلکه او خالق زمان و مکان و حرکت و سکون و انتقال است، خداوند برتر از آن است که ظالمان مى گویند.»(27)
2. در حدیث دیگرى آمده است که امیرمؤمنان على(علیه السلام) شنید مردى چنین قسم یاد مى کند: «وَ الَّذى احْتَجَبَ بِسَبعٍ طِباقٍ»: «قسم به خدایى که پشت هفت آسمان برفراز یکدیگر متحجب و پنهان شده» (به گمان این که جاى خداوند در عرش است و عرش در ماوراء آسمان ها است.)
امام(علیه السلام) تازیانه را بالاى سر او گرفت و فرمود: «یا وَیْلَکَ! اِنَّ اللهَ اَجَلُّ مِنْ اَنْ یَحْتَجِبَ عَنْ شَىء اَوْ یَحْتَجِبَ عَنْهُ شَىءٌ، سُبْحانَ الَّذى لا یَحْوِیْه مَکانٌ وَ لا یَخْفى عَلَیْهِ شَىْءٌ فى الأَرْضِ وَ لا فى السَّماءِ»: «واى بر تو، خداوند برتر از آن است که از چیزى پوشیده شود یا چیزى از او پوشیده باشد، منزّه است کسى که مکانى او را در برنگرفته و چیزى در آسمان و زمین از او پنهان نیست.»
جالب این که در ادامه این حدیث آمده است که آن مرد از امام پرسید: آیا در برابر مخالفت با این سوگند من باید کفّاره بدهم؟ امام فرمود: نه، تو به خدا قسم نخورده اى که براى آن کفاره اى باشد، تو به غیر خدا قسم خورده اى!»(28)
3. در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که شخصى بنام سلیمان بن مهران از حضرتش پرسید: آیا صحیح است بگوئیم خدا در مکانى قرار دارد؟
امام فرمود: «سُبْحانَ اللهِ وَ تَعالَى عَنْ ذلِکَ اِنَّهُ لَوْ کانَ فى مَکان لَکانَ مُحْدَثاً، لأِنَّ الْکائنَ فى مَکان مُحْتاجٌ اِلى الْمَکانِ وَ اْلاحْتِیاجُ مِنْ صِفاتِ الْمُحْدَثِ، لا مِنْ صِفاتِ الْقَدِیْمِ!»: «منزّه است خداوند و برتر از این است (که مى گویى) اگر او در مکانى بود حادث بود، زیرا موجود در مکان محتاج به مکان است و احتیاج از صفات حادث است نه از صفات خداوند قدیم و ازلى.»(29)
4. کسى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) سؤال کرد: پروردگار ما قبل از آن که آسمان و زمین را بیافریند کجا بود؟!
امام فرمود: «"أَیْنَ" سُؤالٌ عَنْ "مَکان" وَ کانَ اللهُ وَ لا مَکانَ»: «کجا، سؤال از مکان است، خداوند وجود داشت و هیچ مکانى وجود نداشت. (و الان نیز هیچ مکانى براى او وجود ندارد.)»(30)
5. در حدیثى از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) آمده است که فرمود: «اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالَى کانَ لَمْ یَزَلْ بِلا زَمان وَ لا مَکان، وَ هُوَ الآنَ کَما کانَ، لا یَخْلُو مِنْهُ مَکانٌ وَ لا یَشْغَلُ بِهِ مَکانٌ، وَ لا یَحُلُّ فى مَکان»: «خداوند متعال از ازل وجود داشت بدون زمان و مکانى، و الان نیز همان گونه است، هیچ مکانى از او خالى نیست، در عین حال هیچ مکانى را اشغال نمى کند، و در هیچ مکانى حلول نکرده است.»(31)
این احادیث با نهایت وضوح و روشنى نشان مى دهد که از هریک از امامان(علیهم السلام) سؤال درباره مکان خداوند مى شد پاسخ منفى مى شنیدند. تعبیراتى هماهنگ، پرمعنا، صریح و روشن که هرگونه ابهام را در این زمینه از قلوب مشتاقان مى زداید.
6. در ارشاد و احتجاج آمده است که یکى از دانشمندان یهود نزد یکى از خلفا آمد و گفت: تو جانشین پیامبرى؟ گفت: آرى، گفت: ما در تورات خوانده ایم که جانشینان انبیاء اعلم امتند، به من از خداوند خبر ده، او در کجا است؟! آیا در آسمان است یا در زمین؟
خلیفه گفت: در آسمان بر عرش قرار دارد!
یهودى گفت: بنابراین زمین از او خالى است؟ و مطابق این سخن او در مکانى است و در مکان دیگرى نیست!
خلیفه گفت: این سخن زندیق ها است از من دور شو! والاّ تو را به قتل مى رسانم!
یهودى با تعجب بازگشت و اسلام را مسخره مى کرد.
على(علیه السلام) با خبر شد و به ملاقات او آمد، فرمود: اى یهودى! من از سؤال تو و جوابى که شنیده اى با خبرم، ولى ما مى گوئیم: خداوند متعال مکان را آفرید بنابراین ممکن نیست خودش مکانى داشته باشد و برتر از آن است که مکانى او را در خود جاى دهد... آیا در یکى از کتاب هاى خود این سخن را ندیده اى که موسى بن عمران روزى نشسته بود فرشته اى از شرق آمد، فرمود از کجا آمده اى؟ گفت از نزد پروردگار.
سپس فرشته اى از غرب آمد، فرمود: تو از کجا آمده اى؟ گفت: از نزد پروردگار.
فرشته دیگرى آمد فرمود: تو از کجا آمده اى؟ گفت: از آسمان هفتم از نزد پروردگار.
باز فرشته دیگرى آمد فرمود: تو از کجا آمده اى؟ گفت: از زمین هفتم از نزد پروردگار!
در اینجا فرمود: منزّه است کسى که هیچ مکانى از او خالى نیست و هیچ مکانى نزدیکتر به او از مکانى دیگر نمى باشد.
یهودى گفت: من گواهى مى دهم که حق مبین همین است و تو از همه شایسته تر به مقام پیامبرت هستى!(32)
7. این حدیث را با جمله هاى گویا و روشنى از نهج البلاغه از امیرمؤمنان على(علیه السلام) پایان مى دهیم.
در خطبه 178 مى خوانیم: «لا یُغَیِّرُهُ زَمانٌ، وَ لا یَحْوِیْهِ مَکانٌ، وَ لا یَصِفَهُ لِسانٌ»: «گذشت زمان او را تغییر نمى دهد، مکانى او را در بر نمى گیرد و هیچ زبانى قادر به توصیف او نیست.»
در خطبه 186 آمده است: «وَ اِنَّ اللهَ سُبْحانَهُ یَعُوْدُ بَعْدَ فَناءِ الدُّنْیا وَحْدَهُ، لا شَىءَ مَعَهُ، کَما کانَ قَبْلَ اِبْتِدائها... بِلا وَقْت وَ لا مَکان وَ لا حِیْن وَ لا زَمان»: «و خداوند سبحان بعد از فناى دنیا باقى مى ماند و چیزى با او نخواهد بود، همان گونه که پیش از آفرینش جهان، چنین بود... بدون هیچ وقت و مکانى و حین و زمانى.»
در خطبه 49 آمده است: «سَبَقَ فى الْعُلُوِّ فَلا شَىءَ اَعْلَى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فى الدُّنُوِّ فَلا شَىءَ اَقْرَبُ مِنْهُ، فَلا اسْتِعْلائُهُ با عَدَهُ عَنْ شَیْىً مِنْ خَلْقِهِ، وَ لا قُرْبُهُ ساواهُمْ فى الْمَکان بِهِ»: «در علو و رتبه بر همه پیشى گرفته و چیزى بالاتر از او نیست، آنچنان نزدیک است که چیزى از او نزدیکتر نیست، نه بلندى مقامش او را از چیزى از مخلوقات دور ساخته و نه نزدیکیش او را مساوى با آنها در مکان قرار داده است.»
این است منطق صحیح و معارف راستین که درباره خداوند از اهل بیت(علیهم السلام) وحی به ما رسیده است.

6. دستاویز مخالفان

تاریخ عقائد در اسلام نشان داده که همیشه منحرفان از اصول شناخته شده اسلامى براى اثبات مقاصد خود، به آیات متشابه دست مى زدند، بى آن که قانونى را که قرآن در این زمینه پیشنهاد کرده که متشابهات را در پرتو محکمات روشن سازند در نظر بگیرند.
در اینجا نیز کسانى که براى خداوند مکان و حتّى جسمیّت قائل شده اند، به سراغ بعضى از آیات متشابه رفته اند و آنها را جداى از سایر آیات قرآن براى اثبات مقصود خود کافى دانسته اند که به مهمترین آنها ذیلاً اشاره مى شود.
1. در آیه 5 سوره طه مى خوانیم: (أَلرَّحْمانُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى): «همان بخشنده اى که بر عرش مسلّط است.»
آنها چنین پنداشته اند که «عرش» تختى است بر فراز آسمان ها و خداوند روى آن نشسته و به ملائکه فرمان مى دهد!
غافل از این که این یک تعبیر کنائى است که در بسیارى از سخنان روزمرّه نیز به کار مى رود و کنایه از سلطه و قدرت است.
توضیح این که: پادشاهان در گذشته داراى دو نوع تخت بودند: تخت بلند که عرب آن را «عرش» مى نامد و در روزهاى خاصّى که جنبه رسمى و عمومى داشت، شاه بر آن تخت مى نشست.
و تخت کوتاه که در مواقع عادى و همه روز که به محل کار خود مى آمد بر آن مى نشست و حکمرانى و تدبیر امور مملکت مى نمود و عرب به آن «کرسى» مى گوید.
کم کم کلمه «عرش» و «کرسى» به عنوان دو سمبل و دو کنایه براى قدرت درآمد، این معنا در تعبیرات زیر به خوبى دیده مى شود:
فلان شخص از تخت فرو کشیدند، یعنى او را از قدرت پایین آوردند.
«فُلانٌ ثُلَّ عَرْشُهُ»: «فلان کس تختش فرو ریخت» یعنى حکومتش پایان یافت. فلان حادثه پایه هاى تخت فلان حکمران را به لرزه درآورد، یعنى قدرتش را متزلزل ساخت... و امثال این تعبیرات.
بنابراین، «عرش» خداوند به معناى عالم بالا و «کرسى» به معناى عالم پائین است، یا این که «عرش» اشاره به جهان ماوراءِ طبیعت و مجرّدات، و «کرسى» اشاره به عالم ماده است. شاهد این سخن آیه (وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) است وقتى که مى فرماید: «تخت (حکومت) او، آسمانها و زمین را دربرگرفته.»(33) مفهومش آن است که عرش او ماوراء آسمان و زمین، (یعنى ماوراى جهان طبیعت است.)(34)
بنابراین وقتى گفته شود: خداوند بر عرش قرار گرفت، منظور حاکمیّت و مالکیت و سلطه او بر پهنه عالم بالا و به طریق اولى بر سراسر عالم پائین است.
این مطلبى است بسیار روشن، و آیات فراوانى که نفى مکان از خداوند مى کند ـ و در آغاز سخن آوردیم ـ همگى مى تواند شاهد خوبى براى این تفسیر باشد.
در تفسیرالمیزان آمده است که آیه بعد از این آیه (آیه 6 سوره طه) که مى فرماید: (لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى): «از آن او است آنچه درآسمانها و آنچه در زمین و آنچه میان آن دو و آنچه در زیر خاک (پنهان) است» قرینه روشنى است براى تفسیر آن.(35)
فخررازى در تفسیرش، استدلال گروه مشبهه را به این آیه بر این که خداوند بر عرش نشسته، به ده دلیل عقلى و نقلى پاسخ مى گوید. از جمله اینکه: پیش از آن که عرش یا هر مکان دیگرى آفریده شود، خداوند وجود داشت، بنابراین در ازل نیاز به مکانى نداشت، چگونه ممکن است بعد از آفرینش عرش نیاز به مکان پیدا کند؟!
دیگر این که اگر به پندار این گروه، خدا بر عرش نشسته باشد باید قسمتى از وجود او که در طرف راست عرش است غیر از قسمتى باشد که در طرف چپ عرش قرار گرفته! و لازمه آن ترکیب، و لازمه ترکیب نیاز به اجزاء است. دیگر این که قرآن (لا أُحِبُّ الْآفِلینَ): «غروب کنندگان را دوست ندارم»(36) اشاره به این که او همه جا حاضر است، اگر خداوند بر عرش نشسته باشد باید همواره غائب و پنهان باشد و این عین افول است!
از سوى دیگر قرآن در آیه 17 سوره حاقه اشاره به ملائکه حاملان عرش مى کند، بنابر پندار گروه «مشبهه» باید خداوند نیاز به آن فرشتگان داشته باشد تا حافظ او گردند! در حالى که خداوند حافظ همه چیز است.
بعلاوه آیات توحید و نفى شبیه از خداوند همه از محکمات است و مى دانیم لازمه توحید و نفى شبیه این است که هیچ گونه جزئى براى او نباشد، و این با استقرارش در مکان سازگار نیست... و دلایل دیگر.(37)
از جمله آیاتى که دستاویز این گروه است، آیه 22 سوره فجر است. در این آیه که حوادث پایان دنیا و قیام قیامت را شرح مى دهد مى فرماید: «و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند»: (وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفّاً صَفّاً)
مسلّماً همان گونه که غالب مفسّران اشاره کرده اند، منظور فرا رسیدن فرمان خدا براى رسیدگى به حساب مردم است، یا فرا رسیدن آیات عظمت و نشانه او است، چرا که این آیات و نشانه ها به قدرى عظمت دارد که فرا رسیدن آنها گوئى فرا رسیدن ذات پاک پروردگار است و هرگونه شک و تردید را از دل ها مى زداید.(38)
زیرا در آیات متعدّدى که قبلاً خواندیم، با صراحت آمده است که خداوند در همه جا است و جائى از ذات پاکش خالى نیست و در عین حال محلى ندارد (وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ): «و هر جا باشید او با شما است.»(39)
با این حال چگونه ممکن است او از محلى به محل دیگر آید، آنچنان که گروه مشبهه از ظاهر کلمه جاءَ استفاده کرده اند، کسى که همه جا با ما است و حتّى از ما به ما نزدیکتر است و به هر سو نگاه کنیم او در آنجا است، و در آسمان و زمین حضور دارد چگونه تصوّر مى شود نقل مکان کند.
علاوه بر این لازمه انتقال، تغییر و زوال و غروب و افول، نیاز به مکان است.
شاهد این تفسیر، آیه 33 سوره نحل است که مى گوید: (هَلْ یَنْظُرُونَ إِلّا أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلائِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ): «آیا آنها (کافران) انتظارى جز این دارند که فرشتگان (قبض روح) به سراغشان بیایند، یا فرمان پروردگارت (براى مجازاتشان) فرا رسد.»
در بعضى از آیات قرآن نیز تعبیراتى از این قبیل دیده مى شود (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ): «سخنان پاکیزه به سوى او صعود مى کند»(40) (تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ): «فرشتگان و روح (آن فرشته مقرّب خداوند) به سوى او عروج مى کنند»(41) (لَنْ یَنالَ اللهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوى مِنْکُمْ): «نه گوشتهاى آنها و نه خونهاى آنها، هرگز به خدا نمى رسد. ولى آنچه به او مى رسد، پرهیزگارى شماست»(42)
مسلّماً همه این تعبیرات اشاره به صعود معنوى و عروج روحانى و قرب باطنى است و قرینه هاى آن در خود آیات منعکس است، زیرا عمل چیزى نیست که به آسمان هاى ظاهرى بالا رود، و همچنین تقوا عروج جسمانى ندارد. (دقّت کنید.)
ولى آنها که توجّه به این حقائق ندارند و تنها جمود بر الفاظ مى کنند چون حقیقت را نمى بینند ره افسانه مى زنند.
در بعضى از آیات نیز تعبیراتى آمده است که در واقع بیان پندار کافران است، ولى افراد ناآگاه بدون توجّه آن را دستاویزى براى جسمانیت خداوند و یا داشتن مکان دانسته اند. مثلاً در سوره بقره آیه 210 مى خوانیم: (هَلْ یَنْظُرُونَ إِلّا أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللهُ فی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِکَةُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ): «آیا (پیروان فرمان شیطان، پس از این همه نشانه ها) انتظار دارند که خداوند و فرشتگان در سایه هایى از ابرها به سوى آنان بیایند»
بنابراین استفهام موجود در آیه در حقیقت استفهام انکارى است یعنى چنین چیزى غیر ممکن است.(43) کوتاه سخن این که تفسیر این گونه آیات با کمی دقّت و مراجعه به آیات محکمات گذشته، در مورد نفى جسم و مکان و زمان براى خدا، روشن است و جائى براى اشتباه و شک و تردید باقى نیست.

7. صوفیه و مسأله حلول و اتحاد

مرحوم علاّمه حِلّى در کتاب «نهج الحق» بعد از آن که مى گوید: اتحاد خداوند با غیر او، به گونه اى که هر دو شىء واحد شوند، باطل است و بطلان آن از بدیهیات محسوب مى شود، مى افزاید: «گروهى از صوفیه اهل سنّت، در این مسأله مخالفت کرده و گفته اند: خداوند با بدن عارفان یکى مى شود! حتّى بعضى از آنها گفته اند: خداوند عین موجودات است و هر موجودى خدا است. (اشاره به مسأله وحدت مصداقى وجود) و بعد مى افزاید: این عین کفرو الحاد است و خدا را شکر که به برکت پیروى ائمّه اهل بیت(علیهم السلام) ما را از صاحبان عقائد باطله دور داشت.»
در بحث حلول مى گوید: از مسائل مسلّم این است که هر موجودى بخواهد در دیگرى حلول کند، نیاز به محل دارد و چون خداوند واجب الوجود است و نیاز به چیزى ندارد، حلول او در اشیاء، غیر ممکن است. بعد مى فرماید: صوفیّه اهل سنّت ، در این مسأله مخالفت کرده و حلول خداوند را در عارفان ممکن شمرده اند، سپس به مذمّت شدید آنها پرداخته و مى گوید: من خودم گروهى از صوفیّه را در کنار قبر امام حسین(علیه السلام) دیدم که نماز مغرب را همگى (جز یک نفر) بجا آوردند سپس بعد از ساعتى، نماز عشاء را خواندند، جز آن یک نفر که همچنان نشسته بود!
سؤال کردم چرا این شخص نماز نمى خواند؟! گفتند: او چه نیازى به نماز دارد؟ او به حق پیوسته است! آیا جایز است میان او و خداوند حاجبى ایجاد کرد، نماز بین او و پروردگار حاجب است»!(44)
همین معنا در مقدّمه دفتر پنجم مثنوى به شکل دیگرى آمده است: مى گویدچون رسیدى به مقصود آن حقیقت است و جهت این گفته اند: «لَوْ ظَهَرتِ الْحَقائقُ بَطَلَتِ الشَّرایعُ»: «هرگاه حقایق ظاهر شود شرایع باطل مى گردد!» سپس شریعت را به علم کیمیا تشبیه مى کند ـ علمى که به وسیله آن مى توان مس را طلا کرد ـ و مى گوید: چیزى که از اصل طلا است یا به مرحله طلا بودن رسیده، چه نیازى به کیمیا دارد؟! چنانکه گفته اند:«طَلَبُ الدَّلِیْلِ بَعْدَ الوُصُول اِلَى الْمَدْلُوْلِ قَبیحٌ!» «مطالبه دلیل بعد از رسیدن به مطلوب زشت است!»(45)
در کتاب دلایل الصدق شرح نهج الحق نیز از صاحب مواقف نقل شده است که مخالفان در نفى حلول و اتحاد سه گروه‌اند، سپس گروه دوم را بعضى از صوفیه مى شمرد و مى گوید کلمات آنها مردد میان حلول و اتحاد است (منظور از حلول نفوذ خداوند در اشیاء است و منظور از اتحاد وحدت میان او و چیزى است.)
سپس مى افزاید: من بعضى از صوفیه وجودیه را دیده ام که حلول و اتحاد را انکار مى کنند و مى گویند این دو واژه اشعار بر مغایرت خداوند با خلق دارد و ما به آن قائل نیستیم! ما مى گوئیم: «لَیْسَ فى دارِ الوُجُودِ غَیْرُه دَیّارٌ»: «در سراى وجود غیر او چیزى نیست!!»
در اینجا صاحب مواقف مى افزاید این عذر بدتر از گناه است.(46)
البتّه صوفیان از اینگونه سخنان بسیار دارند، سخنانى که نه با موازین و منطق عقل سازگار است نه با منطق شرع.
به هر حال مسأله اتحاد حقیقى میان دو چیز همان گونه که در کلام مرحوم علامه آمده محال است، چرا که این سخن عین تضاد مى باشد. چگونه ممکن است دو چیز یکى شوند بعلاوه اگر کسى معتقد به اتحاد خداوند با همین مخلوقات یا خصوص عارفان و به اصطلاح واصلان بوده باشد، لازمه آن داشتن صفات ممکنات، اعم از زمان و مکان و تغییر و غیر آن است.
در مورد حلول به معناى نفوذ کردن خداوند در اشیاء آن نیز لازمه اش دارا بودن مکان است و این چیزى است که با واجب الوجود بودن خداوند ابداً سازگار نیست.(47)
اصولاً صوفیه خود معتقدند که اینگونه ادعاها را با دلیل عقل نمى توان اثبات کرد و غالباً راه خود را از راه عقل جدا مى کنند و به یک سلسله مسائل ذوقى و پندارى که نام آن را «راه دل» مى گذارند پناه مى برند، و مسلّماً از کسى که منطق عقل را نپذیرد جز این سخنان ضد و نقیض را نمى توان انتظار داشت.
به همین جهت است که همیشه و در همه اعصار بزرگان علما از آنها فاصله گرفته و آنها را از خود طرد کرده اند.
قرآن در بسیارى از آیات تکیه بر عقل و برهان مى کند و آن را طریق معرفة الله مى شناسد.
با این سخن و بحث هایى که درباره نفى شریک و شبه و صفات زائد بر ذات و مانند آن داشتیم، مى رسیم به پایان بحث صفات جلال خدا به صورت کلّى و اساسى و جزئیات آن در پرتو اصول یاد شده به خوبى روشن مى شود.
اکنون با عنایات حق به سوى صفات فعل مى رویم.



پی نوشتها :

1. سوره بقره، آیه 115.
2. سوره زخرف، آیه 84.
3. سوره حدید، آیه 4.
4. سوره مجادله، آیه 7.
5. سوره ق، آیه 16.
6. سوره حدید، آیه 3.
7. سوره واقعه، آیات 85 - 84.آنچه در بالا آمد، قسمت عمد این آیات است، آیات دیگرى مشابه آیات فوق در قرآن داریم مانند آیه 20 سوره بروج و انعام آیه 3.
8. تفسیر فخررازى، جلد 27، صفحه 232.
9. تفسیر نورالثقلین، جلد 4، صفحه 617، حدیث 98.
10. توضیح بیشتر درباره علم خداوند در همین جلد در بحث علم خداوند آمده است.
11. تفسیر فخررازى، جلد 29، صفحه 214.
12. تفسیرالمیزان، جلد 19، صفحه 167.
13. تفسیر قرطبى، جلد 9، صفحه 6407، نزدیک به همین معنا نیز در تفسیر ابوالفتوح رازى جلد 11، صحفه 38 دیده مى شود. همچنین در تفسیر فخررازى از متکلمان نقل شده است که این «معیّت» یا در جهت علم است یا در جهت حفظ و حراست، جلد 29، صفحه 215.
14. سوره مجادله، آیه 7.
15. التحقیق، مفردات راغب، مجمع البحرین، لسان العرب، تفسیر المیزان و قرطبى و غیر آنها.
16. سوره انفال، آیه 72.
17. سوره ق، آیه 16.
18. نهج البلاغه، خطبه 132.
19. نهج البلاغه، خطبه 183.
20. سوره طه، آیه 5.
21. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 330 - توحید صدق، صفحه 248، حدیث 1، باب 36 «باب الرد على الثنویة و الزنادقه».
22. سوره ذاریات، آیه 22.
23. بحارالانوار، جلد 90، صفحه 308، حدیث 7 - دو حدیث فوق را تفسیر نورالثقلین، در جلد 5، صفحه 124 و 125 نیز آورده است.
24. المحجة البیضاء، جلد 2، صفحه 298.
25. سوره مومنون، آیه 76.
26. اصول کافى، جلد 2، صحفه 479، (باب الرغبة و الرجعته، حدیث 2).
27. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 309، باب 14، حدیث 1.
28. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 310، حدیث 3.
29. توحید صدوق، صفحه 178، باب 28، حدیث 11.
30. توحید صدوق، صفحه 310، حدیث 4.
31. توحید صدوق، صفحه 310، حدیث 12.
32. توحید صدوق، حدیث 2، (باکمى تلخیص).
33. سوره بقره، آیه 255.
34. زمخشرى در کشّاف مى گوید: از آنجا که استواء بر عرش مرادف با حکومت است آن را کنایه از حکومت گرفته اند و لذا مى گویند فلان پادشاه بر تخت نشست یعنى حکومتش استقرار یافت، هرچند هرگز روى تخت سلطنتى ننشسته باشد. (کشاف، جلد 3، صفحه 52)
35. تفسیر المیزان، جلد 14، صفحه 131.
36. سوره انعام، آیه 76.
37. تفسیر فخررازى، جلد 22، صفحه 5.
38. تفسیر مجمع البیان، المیزان، قرطبى و ابوالفتوح رازى و غیر آنها ذیل آیه مورد بحث.
39. سوره حدید، آیه 4.
40. سوره فاطر، آیه 10.
41. سوره معارج، آیه 4.
42. سوره حج، آیه 37.
43. جمعى از مفسّران استفهام موجود در آیه را استفهام تهدیدى گرفته اند و مانند بعضى از آیات گذشته کلمه «امر» را در تقدیر مى گیرند و مى گویند مفهوم آیه این است که این گروه از کفار باید در انتظار آن باشند که فرمان عذاب الهى و فرشتگان مجازات به سراغشان بیایند.
44. نهج الحق، صفحه 58 و 59.
45. دفتر پنجم مثنوى، صفحه 818، چاپ سپهر تهران.
46. دلایل الصدق، جلد 1، صفحه 137.
47. قابل توجّه این که همین معنا در مورد بطلان حلول و اتحاد در شرح تجرید العقائد علاّمه حلى طى استدلال مشروحى آمده است. (کشف المراد، صفحه 227، باب «انه تعالى لیس بحال فى غیره و نفى الاتحاد عنه»).

 


 
عکس روز
 

 
 
نوا
 

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهر رَمَضانَ

 
 
ورود اعضاء
   
 
اخبار قرآني
 
 
  وزارت قرآن تشکیل شود / فعالیت‌های قرآنی، متولی مشخصی در کشور ندارد
  اجرای گروه تواشیح ثامن الائمه علیه السلام در مراسم اعتکاف مساجد اصفهان
  کسب رتبه سوم توسط «مریم شفیعی» در مسابقات قرآن اردن
  معرفی نماینده ایران برای مسابقات بین‌المللی قرآن الجزایر
  آغاز فرآیند صدور کارت ورود به جلسه آزمون سراسری حفظ قرآن
  آغاز مسابقات سراسری قرآن بسیج از 9 اسفند/ تجلیل از پیشکسوتان و خانواده شهدای مدافع حرم
  معارفه مدیر عامل جدید موسسه نسیم رحمت رضوی(ثامن الائمه علیه السلام)
  از سوی مؤسسه الرحمن انجام می‌شود؛ طرح حفظ یک‌ساله قرآن در اصفهان
  بی‌توجهی مراکز پژوهشی به ترجمه‌پژوهی قرآن/ جای خالی ترجمه‌های رسانه‌ای
  دغدغه جانباز جنگ تحمیلی از بی‌توجهی به قرآن
 
 
 
میهمانان دانشجویان خردسالان   فارسی العربیة English
كليه حقوق اين سايت مربوط به مؤسسه ثامن الائمه(ع) ميباشد