:جستجو
مراکز قرآنی
منتخبين مراكز قرآني
تفسیر نور
تواشیح
پرتال ثامن الائمه
زمان
 

چهارشنبه 2 خرداد 1397

 
 
خلاصه آمار سايت
 
 
 
 
.امام علي (عليه السلام) مي فرمايند : كسي كه شمشير ستم بركشد با آن كشته شود .
 
 




زندگي‌نامه پيامبران الهي/ حضرت محمد (صلي الله عليه و آله و سلم)/ قسمت شانزدهم



سال پنجم هجرت، غزوه خندق (احزاب)

اخراج بعضى قبايل يهود مانند بنى‌نضير و بنى‌قريظه از اطراف مدينه آنها را نسبت به مسلمين و مخصوصاً نسبت به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خشمگين ساخت و چند تن از رؤساى قبايل مزبور به مكه رفته و آمادگى خود را عليه پيغمبر (صلى الله عليه و آله) به منظور كمك و همراهى با قريش اعلام داشتند. بزرگان قريش از اين فرصت استفاده كرده و از پيشنهاد آنان استقبال نموده در نتيجه كليه‌ي قبايل بت‌پرست مكه به همدستى طوايف يهود در سال پنجم هجرى بسيج عمومى كرده و با تعداد ده هزار نفر به فرماندهى ابوسفيان و دستيارى گروهى از يهود براى ريشه كن ساختن نونهال اسلام متوجه مدينه شدند.

چون اين خبر به پيغمبر (صلى الله عليه و آله) رسيد، مسلمين را جمع كرد و براى دفاع در مقابل اين عده مهاجم به بحث و شور پرداخت، سلمان فارسى پيشنهاد نمود كه اطراف مدينه را خندق بكنند و موانع مصنوعى در آنجا بوجود آورند، تا عبور دشمن از آن سخت و ناممكن باشد. رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) پيشنهاد سلمان را پذيرفت و دستور فرمود فوراً براى حفر خندق آماده شوند، مسلمين مشغول حفر خندق شدند و خود حضرت رسول (صلى الله عليه و آله) نيز مانند مسلمين ديگر به حفر خندق اشتغال داشت. پيش از رسيدن سپاه مهاجم خندق كنده و آماده شد و هنگامي كه مشركين نزديك خندق رسيدند از مشاهده‌ي آن متعجب شدند زيرا اين نوع وسيله‌ي دفاع در عربستان سابقه نداشت، به اين جهت گفتند: و الله ان هذه لمكيدة ما كانت‌العرب تكيدها، بخدا سوگند اين حيله‌ي عرب نيست و عرب چنين حيله‌‏اى بكار نبندد.1 مسلمين هم كه تعدادشان در حدود سه هزار نفر بود در آنطرف خندق اردو زده بودند، چند روز اين دو سپاه در طرفين خندق روبروى هم بودند و گاهى به هم سنگ و تير مي‌انداختند. بالاخره عمرو بن عبدود با چند نفر ديگر، اسب جهانيده و از تنگترين جاى خندق خود را به طرف ديگر آن رسانيدند.

عمرو به محض ورود مبارز خواست، وقتى صداى خشن و رعب‌انگيز عمرو در فضاى اردوگاه مسلمين طنين‌‌انداز شد نبض‏‌ها از حركت ايستاد و رنگ از چهره‌ي همه‌ پريدن گرفت! چرا؟  
براى اينكه عمرو را همه مي‌شناختند، او فارس يليل و از شجاعان نامى عرب بود و در تمام عربستان نظير و مانندى نداشت، او قهرمان كهنسال و ورزيده و جنگديده بود و به تنهائى با هزار نفر مقابل شمرده مي‌شد!
فرياد هل من مبارز عمرو براى بار دوم پرده‌ي گوش مسلمين را مرتعش ساخت.
در اين موقع يك سكوت و حيرت توام با ترس و وحشت بر تمام لشگر مدينه حكم‌فرما بود و كسى را جرات تكلم و اظهار وجود نبود. عمرو مي‌گفت شما مي‌گوئيد هركس از ما كشته شود به بهشت مي‌رود آيا در ميان شما داوطلب بهشت وجود ندارد؟  
بالاخره پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) سكوت را شكست و فرمود كيست كه شر اين بت‌پرست را از سر ملت اسلام بر دارد؟ نفس‌‏ها در سينه حبس بود و از كسى صدائى بر نيامد. على(عليه‌السلام) به پاخواست و عرض كرد من يا رسول الله. پيغمبر فرمود: تامل كن شايد داوطلب ديگرى هم پيدا شود، ولى هيچكس حريف اين قهرمان عرب نبود. نبى اكرم سؤال خود را تكرار فرمود، باز على (عليه‌السلام) پاسخگوى اين دعوت گرديد. پيغمبر فرمود يا على اين عمرو بن عبدود است، عرض كرد من هم على بن ابيطالبم، رسول خدا عمامه بر سر على و شمشير بر كمر او بست و فرمود برو كه خدا نگهدارت باشد سپس سر بلند نمود و با حالت رقت‌بار گفت خدايا پسر عم مرا در ميدان كارزار تنها مگذار.

عمرو رجز مي‌خواند و مسلمين را به مبارزه مي‌طلبيد:
و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز  
و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز  
و كذلك انى لم ازل متسرعا نحو الهزاهز  
ان الشجاعة فى الفتى و الجود من خير الغرائز 2
یعنى صداى من گرفت از بس که فریاد زدم آیا مبارزى هست و در جایى که دل شجاعان بلرزد، یعنى جایگاه هماوردان سخت نیرو ایستاده‌‏ام و من پیوسته به سوى جنگ‌هاى سخت که پشت مردان را مى‌‏لرزاند شتاب مى‌‏کنم! به راستى که شجاعت و سخاوت در جوانمرد بهترین خصلت‌هاست.
در اين هنگام على (عليه‌السلام) چون شير خشمگينى كه براى صيد خود از كمين جستن كند به سرعت آهنگ عمرو كرد و جواب رجز او را از روى ادب علمى چنين داد:
لا تعجلن فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز  
ذونية و بصيرة و الصدق منجى كل فائز  
انى لارجو ان اقيم عليك نائحة الجنائز  
من ضربة نجلاء يبقى ذكرها بعد الهزاهز 3
شتاب مکن که پاسخ‌دهنده‌ي فریادت (و خفه‌کننده‌‏ات) آمد، با عزمى (آهنین) و بینشى (کامل)، و صدق و راستى هر رستگارى را نجات‌بخش است و من با این عقیده به میدان تو آمده‌‏ام که نوحه‌ي نوحه‏‌گران مرگ را براى تو برپا کنم (و تو را از پاى درآورم) با ضربتى سخت4 که در جنگ‌ها آوازه‌‏اش به یادگار بماند.

عمرو كه خود را از شجاعان نامى و مبارز عرب مي‌دانست، با ديده‌ي حقارت به علي (عليه‌السلام) نگريست و گفت آيا جز تو كسى داوطلب بهشت نبود؟ من با پدرت ابوطالب آشنا و دوست بودم، نمي‌خواهم ترا در پنجه‌ي خود چون مرغ بال و پر شكسته‌‏اى در حال نزع ببينم. مگر نمي‌دانى كه من عمرو بن عبدود فارس يليل و قهرمان نيرومند عرب هستم؟  
على (عليه‌السلام) فرمود من ترا ابتداء به توحيد و اسلام دعوت مي‌كنم و اگر هم نپذيرى از همين راه كه آمده‏‌اى برگرد و از جنگ با پيغمبر در گذر.
عمرو گفت: من از روش آباء و اجداد خود (بت‌پرستى) دست برنمي‌دارم و اگر هم بدون جنگ برگردم مورد استهزاء زنان قريش واقع مي‌شوم. على (عليه‌‌السلام) فرمود: در اينصورت از اسب پياده شو با هم بجنگيم كه من دوست دارم تو را در راه خدا كشته باشم.
عمرو برآشفت و از اسب پياده شد و اسب خود را پى كرد و چون در برابر على (عليه‌السلام) ايستاد، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: بَرَزَ الاِْیمَانَ كُلُّهُ اِلى شِرْكِ كُلِّهِ (تمامى ايمان با تمامى كفر به مبارزه برخاسته است.) حقيقت امر نيز همين بود على (عليه‌السلام) ايمان محض و بلكه كل ايمان بود و اگر در آنروز على (عليه‌السلام) نبود نامى از اسلام و احدى از مسلمانان نمى‏‌ماند، عمرو نيز نماينده‌ي شرك و كفر بود و چشم و چراغ قريش به شمار مي‌رفت.

بالاخره آن دو مبارز چنان به هم در افتادند كه گرد و غبارى در اطراف آنها بلند شد و نيروهاى متخاصمين نتوانستند آنها را به خوبى مشاهده كنند.، در اين گير و دار دو ضربت رد و بدل شد، عمرو شمشيرى بر على (عليه‌السلام) زد كه سپر آن حضرت را دو نيمه كرد و به سر مباركش هم آسيب رسانيد ولى آن حضرت با چابكى و نيرومندى خود چنان ضربتى به عمرو فرود آورد كه او را به خاك هلاكت افكند و خود بانگ تكبير بر آورد. از صداى تكبير على (عليه‌السلام) معلوم شد كه عمرو كشته شده و با كشته شدن او شكست قريش هم حتمى خواهد بود، چنانكه خواهر عمرو در اين مورد ضمن ابياتى چند چنين گويد: 
اسدان فى ضيق المكر تصاولا  
و كلاهما كفو كريم باسل‏  
فاذهب على فما ظفرت بمثله‏  
قول سديد ليس فيه تحامل‏  
ذلت قريش بعد مقتل فارس‏  
فالذل مهلكها و خزى شامل
يعنى آنها دو شير دلاور بودند كه در تنگناى معركه به يكديگر حمله‏‌ور شدند و هر دو همتايان بزرگوار و دليرى بودند. اى على برو كه تاكنون به كسى مانند او چيره نگشته بودى و (اين ادعاى من) سخنى است محكم و درست و در آن تكلف و اغراق نيست
.

قريش پس از كشته شدن چنين سوارى خوار شد و اين خوارى، قريش را نابود كرده و اين رسوائى شامل همه‌ي آنان خواهد بود. چون على (عليه‌‌السلام) سر عمرو را به حضور پيغمبر آورد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
ضَربَةُ عَلِی یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثّقلین.
و بعضى نوشته‌‏اند كه فرمود
لَضَرْبَةُ علی‌ٍّ لِعَمْرو بْنِ عَبْدوُدٍّ أفْضَلُ مِنْ عَمَلِ أُمَّتِي‌ إلی‌ يَوْمِ القِيَامَةِ

يعنى ارزش و پاداش شمشيرى كه على (عليه‌السلام) در روز خندق بر عمرو زد از پاداش عبادت جن و انس برتر است و يا از پاداش عمل امت من تا روز قيامت بهتر است.5

زيرا شمشير على (عليه‌السلام) بود كه عمرو را به خاك و خون كشيد و اسلام نو بنياد را از شر مشركين رهائى بخشيد و اگر در آن روز على نبود عمرو به تنهايى كافى بود كه مسلمين را تار و مار نموده و چنانكه خودش مي‌گفت نام اسلام را از صفحه‌ي تاريخ براندازد، بنابراين عمل امت اسلامى تا روز قيامت در گرو همان ضربت سيف اللهى است كه موجب قتل و گريختن عكرمة و چند تن ديگر گرديد كه همراه عمرو به اين سوى خندق گذشته بودند و با كشته شدن عمرو و فرار همراهانش هراس در ميان مشركين افتاد و روحيه‌ي آنها را به كلى متزلزل نمود و علاوه بر اين طوفان سخت و سهمگيني نيز به امر خدا برخاست و قريش را به وحشت انداخت، در نتيجه ابوسفيان درنگ را جائز نشمرده و شبانه با عده‌ي خود از كنار مدينه به سوى مكه كوچ نمود.

در مجمع البیان طبرسى (رحمة الله عليه) از حذیفه نقل شده که رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به على (عليه‌‌السلام) فرمود:
اى على مژده باد تو را که اگر عمل تو را به تنهایى در این روز با عمل تمامى امت محمد بسنجند عمل تو بر آنها مى‏‌چربد، زیرا خانه‌‏اى از خانه‏‌هاى مشرکان نیست مگر آنکه با کشته شدن عمرو خوارى و زبونى در آن وارد شد، و خانه‌‏اى از مسلمانان نیست جز آنکه با قتل او عزت و شوکتى در آن داخل گردید. ابن ابى‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه6
درباره‌ي شجاعت آن حضرت در آن روز و قتل عمرو بن عبدود گوید: اهمیت آن خیلى مهم‌تر از آن است که کسى بگوید: مهم بود، و بزرگتر از آن است که بگوید: بزرگ بود. 7

ابن ابى‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه8 روایت کرده که چون عمرو بن عبدود کشته شد رسول خدا (صلي الله عليه و آله) فرمود:

«ذهب ریحهم و لا یغزوننا بعد الیوم و نحن نغزوهم انشاء الله»: از امروز به بعد دیگر شوکت و عظمت اینان از میان رفت و از این پس دیگر به جنگ ما نخواهند آمد و ماییم که در آینده اگر خدا بخواهد به جنگ آنان خواهیم رفت.

و چنان شد که رسول خدا (صلي الله عليه و آله) فرموده بود. از این روست که خود دانشمندان و نویسندگان اهل‌سنت جواب دشمنان على (عليه‌السلام) و اهل‌بیت را در اینجا به عهده گرفته و به یاوه‌سرایی‌هاشان پاسخ داده‏‌اند، چنانکه مؤلف کتاب سیره حلبیه در پاسخ ابن تیمیه که گفته است:
چگونه ممکن است کشتن کافر فضیلتش از عبادت جن و انس بیشتر باشد...؟

گفته است: براى آنکه با این کشتن دین یارى شد و کفر مخذول و نابود گشت!
9
شیخ مفید (رحمة الله عليه) از ابى بکر بن ابى عیاش نقل کرده که گفته است:

«لقد ضرب على ضربة ما کان اعز منها: یعنى ضربة عمرو بن عبدود ـ و لقد ضرب ‏ضربة ما ضرب فى الاسلام أشأم منها: یعنى ضربة ابن ملجم لعنه الله»
على (عليهالسلام) ضربتى زد که در اسلام ضربتى پر شوکت‏‌تر و پیروزمندانه‏‌تر از آن نبود و آن ضربتى بود که به عمرو بن عبدود زد، و ضربتى هم خورد که شوم‌تر از آن ضربتى در اسلام نبود و آن ضربتى بود که ابن ملجم (لعنة الله عليه) بر آن حضرت زد.

و جلال‌الدین سیوطى و دیگر از مفسران اهل‌سنت از ابن ابى حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر از عبد الله بن مسعود روایت کرده، و از مفسرین شیعه نیز مرحوم طبرسى از عبد‌الله بن مسعود روایت کرده‌‏اند که این آیه را که در سوره‌ي احزاب است و خداى تعالى فرمود:
«
وَ کَفَى اللهُ الْمُؤْمِنینَ الْقِتال» جنگ را از مؤمنان کفایت کرد.
اینگونه قرائت کرده است: «وَ كَفَى اللهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ بِعَلیِ بْنِ اَبی طالب»: به وسیله على ابن ابیطالب (و شمشیر او) خدا جنگ را از مؤمنان کفایت کرد.

درباره‌ي كشته شدن عمرو به شمشير على (عليه‌السلام) شيخ ازرى در قصيده‌ي هائيه‌ي خود گويد:
يا لها ضربة حوت مكرمات‏
 
لم يزن ثقل اجرها ثقلاها  
هذه من علاه احدى المعالى‏  
و على هذه فقس ما سواها 
چه ضربتى كه زيبائي‌ها و بزرگي‌ها را در بر دارد و اجر ثقلين (جن و انس) با اجر آن نتواند برابر كند. اين شاهكار يك نمونه از مقامات عاليه‌ي اوست و ساير كارهاى او را بر اين قياس كن.

پس از غزوه‌ي خندق پيغمبر (صلى الله عليه و آله) تنبيه و گوشمالى طايفه‌ي بنى‌قريظه را كه نقض عهد كرده و با مشركين همكارى نموده بودند لازم دانست زيرا طايفه‌ي مزبور در ظاهر، پيمان عدم تعرض با مسلمين بسته بودند ولى نقض عهد كرده با قريش همدست شده بودند. لذا رسول خدا (صلى الله عليه و آله) على (عليه‌السلام) را با عده‏‌اى به جنگ آنها فرستاد. پس از 25 روز محاصره و زد و خورد، مردان آنها مقتول و زنانشان اسير و اموالشان به دست مسلمين افتاد، به اين ترتيب طايفه‌ي بنى‌قريظه هم به دست على (عليه‌السلام) از بين رفت و مسلمين از شر يهود اطراف مدينه آسوده شدند.

سال ششم هجرت، صلح حدیبیة و بیعت رضوان

در ماه ذى‌القعده سال ششم بود که رسول خدا (صلي الله عليه و آله) با تعدادي از مسلمانان براي انجام مراسم عمره عازم مكه شد و اعلام داشت كه هدف از اين سفر، فقط زيارت خانه‌ي خداست. همراهان آن حضرت را در این سفر برخى هفتصد نفر و برخى یک هزار و چهارصد نفر نوشته‌‏اند.
پیغمبر اسلام مقدارى که از مدینه بیرون رفت و به «ذى‌الحلیفة» که اکنون به نام مسجدى که در آنجا بنا شده به «مسجد شجره» معروف است رسید، جامه‌ي احرام پوشید و هفتاد شتر نیز که همراه برداشته بود نشانه‌ي قربانى بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادى که خبر حرکت او را به قریش مى‏‌رسانند بفهماند که به قصد جنگ بیرون نیامده بلکه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.

پیغمبر اسلام و همراهان هم‌چنان لبیک‌گویان تا عسفان که نام جایى است در دو منزلى مکه پیش راندند و در آنجا به مردى بشیر نام که از قبیله‌ي خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جویا شد و بشیر در پاسخ آن حضرت عرض کرد: قریش که‏ از حرکت شما مطلع شده‌‏اند براى جلوگیرى از شما همگى از شهر خارج شده و زن و بچه‏‌هاى خود را همراه آورده‌‏اند و سوگند یاد کرده‌‏اند كه نگذارند به هیچ قیمتى شما داخل مکه شوید و خالد بن ولید را با دویست نفر از جلو فرستاده تا خود نیز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا «کراع الغمیم» 10 آمده‌اند.

پیغمبر فرمود: واى بر قریش که هستى خود را در این کینه‌توزی‌ها از دست داده‏‌اند. چه مى‌‏شد که اینها از همان آغاز مرا با سایر قبایل عرب وا مى‌‏گذاردند تا اگر آنها بر من پیروز مى‌‏شدند مقصودشان حاصل مى‌‏شد، و اگر من بر آنها غالب مى‌‏شدم قریش اسلام را مى‌‏پذیرفتند، اگر این کار را هم نمى‏‌کردند با نیرو و قوه با من مى‏‌جنگیدند، اینها چه مى‌‏پندارند؟ به خدا سوگند من در راه این دینى که خدا مرا به آن مبعوث فرموده آنقدر مى‌‏جنگم تا خدا آن را پیروز گرداند یا جان خود را بر سر این کار گذارده و کشته شوم!

به دنبال آن، رو به همراهان کرده فرمود: کیست تا ما را از راهى ببرد که با قریش برخورد نکنیم؟

مردى از قبیله‌ي اسلم که راه‌هاى حجاز را خوب مى‏‌دانست پیش آمده و انجام این کار را بر عهده گرفت، سپس جلو افتاده و مهار شتر پیغمبر را به دست گرفت و از میان دره‌‏ها و سنگلاخ‌هاى سخت آنها را عبور داده و پس از اینکه راه‌هاى دشوار و سختى را پشت سر گذاردند به فضاى باز و وسیعى رسیدند و هم‌چنان تا حدیبیه که نام دهى است در نزدیکى مکه و فاصله‌ي آن تا مکه یک منزل راه بود پیش رفتند.

در آنجا به گفته‌ي ابن اسحاق ناگهان شتر از رفتن ایستاد و دیگر پیش نرفت. پیغمبر دانست که در این کار سرى است و از این رو وقتى اصحاب گفتند: شتر وامانده و نمى‏‌تواند راه برود؟ فرمود: نه، وانمانده بلکه آنکس که فیل را از رفتن به سوى مکه بازداشت این شتر را هم از حرکت باز داشته است و من امروز هر پیشنهادى قریش بکنند که دایر بر مراعات جنبه‌ي خویشاوندى باشد مى‏‌پذیرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پیاده شوند و در آنجا منزل کنند. لشکر اسلام در آن سرزمین فرود آمد اما از نظر بى‌‏آبى رنج مى‌‏بردند و از این رو به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) عرض کردند: در این سرزمین آبى یافت نمى‌‏شود؟ پیغمبر اسلام از تیردان چرمى خود، تیرى بیرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: آنرا در ته یکى از این چاه‌ها فرو بر، و او چنان کرد و به دنبال آن آب بسیارى از چاه خارج شد و همگى سیراب شدند.

رفت و آمد فرستادگان قریش و رد و بدل پیام‌هاى صلح

قرشیان که تصمیم گرفته بودند به هر قیمتى شده نگذارند پیغمبر اسلام به آن صورت وارد مکه شود و آنرا براى خود خوارى و ذلت و ننگ مى‌‏دانستند، با لشگرى انبوه از مکه بیرون آمده بودند و پیغمبر اسلام نیز همه‌جا با گفتار و رفتار خود مى‌‏خواست بفهماند که براى جنگ با قریش بیرون نیامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانى منظور دیگرى ندارد، از این رو وقتى بدیل بن ورقاء خزاعى، مکرز بن حفص و حلیس بن علقمه رئیس احابیش11 و به دنبال همه عروة بن مسعود ثقفى که شخصیت بزرگى بود به نزد رسول خدا (صلي الله عليه و آله) آمدند و با آن حضرت مذاکره کرده و هدف او را از این سفر و آمدن تا پشت دروازه‌ي مکه مى‏‌پرسیدند پاسخ همه را به یک گونه مى‏‌داد و به طور خلاصه به همه مى‌‏فرمود:
ما براى جنگ نیامده‌‏ایم بلکه منظورمان زیارت خانه خدا و انجام عمره است، سپس مى‌‏خواهیم این شتران را قربانى کرده گوشت آنها را براى شما واگذاریم و بازگردیم!

فرستادگان که این سخنان را مى‌‏شنیدند و وضع مسلمانان را نیز مشاهده مى‌‏کردند که همگى در حال احرام هستند و اسلحه‏‌اى جز یک شمشیر که آنهم در غلاف است‏ همراه نیاورده‌‏اند و شتران را نیز که همگى نشانه‌ي قربانى داشتند از نزدیک مى‌‏دیدند خشمناک به سوى قریش باز مى‏‌گشتند و هر کدام به نوعى آنها را ملامت کرده و به دفاع از مسلمین برخاسته و مى‌‏گفتند: چرا مانع زیارت زائرین خانه خدا مى‌‏شوید؟ و چرا هر آدم بى‌‏نام و نشانى حق دارد به زیارت خانه خدا بیاید، ولى زاده‌ي عبد‌المطلب با آن همه عظمت و شرافت خانوادگى و دودمان سادات مکه حق زیارت ندارد؟ ما از نزدیک مشاهده کردیم که اینان لباس جنگ نپوشیده و هر کدام دو جامه‌ي احرام بیش در تن ندارند، شتران قربانى را که همگى علامت قربانى داشتند و در اثر طول کشیدن زمان قربانى کرک‌هاى خود را خورده بودند به چشم خود دیدیم! چرا دست از لجاجت و کینه‌توزى بر نمى‌‏دارید؟

قریش در محذور سختى گرفتار شده بودند، از طرفى ورود مسلمانان را كه بزرگان و پهلوانان نامى آنها به دست ایشان کشته شده بودند براى خود بزرگترین ننگ و شکست مى‌‏دانستند و حاضر نبودند به چنین خفت و خوارى تن دهند و زبان شماتت عرب‌ها را به روى خود باز کنند، از سوى دیگر روى هیچ قانونى حق نداشتند از زائرین خانه خدا ـ هرکس که باشد ـ جلوگیرى کنند و او را از انجام مراسم عمره یا حج باز دارند، از این رو در کار خود سخت متحیر بودند. به خصوص که به سختى مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نیز قرار گرفته بودند تا آنجا که بیم یک اختلاف داخلى و محلى نیز میان آنها مى‌‏رفت. حلیس بن علقمه وقتى از نزد محمد (صلي الله عليه و آله) بازگشت به قریش گفت: به خدا سوگند اگر جلوى محمد را رها نکنید و مانع زیارت او شوید من با شما قطع رابطه خواهم کرد و احابیش را از دور شما پراکنده خواهم ساخت.

رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نیز که مأمور به جنگ نبود، مى‏‌کوشید تا کمترین بهانه‌‏اى براى جنگ به دست قریش ندهد و به هر ترتیبى شده مى‌‏خواست خونى ریخته نشود و شمشیرى کشیده نشود و حرمت ماه محرم شکسته نگردد، و اگر چنین کارى هم مى‌‏شود از طرف قریش شروع شود تا آنها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.

اسارت مکرز بن حفص به دست مسلمانان

قرشیان که سخت در محذور افتاده بودند مکرز بن حفص را که به شجاعت و بى‏‌باکى معروف بود با چهل، پنجاه نفر از سوارکاران ورزیده مأمور کردند تا در اطراف لشگر مسلمانان جولانى بزنند و اگر بتوانند کسى را از ایشان دستگیر ساخته به نزد قریش ببرند تا گروگانى از مسلمانان در دست قریش باشد و بلکه از این راه بتوانند پیشنهادهاى خود را بر ایشان بقبولانند، اما مکرز و همراهان نیز نتوانستند کارى انجام دهند و همگى به دست نگهبانان لشکر اسلام اسیر گشته و آنها را به نزد پیغمبر اسلام بردند و رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به همان جهت که مأمور به جنگ نبود دستور داد آنها را آزاد کنند و با اینکه آنها پیش از اسارت خود به سوى مسلمانان تیراندازى کرده و آزار زیادى رسانده بودند و حتى به گفته‌ي برخى: یکى از مسلمانان را نیز به نام ابن زنیم به قتل رسانده بودند، به دستور پیغمبر، همگى آزاد شده سالم به سوى قریش بازگشتند.

عذرخواهى عمر از فرمان رسول خدا (صلي الله عليه و آله)

در این وقت پیغمبر اسلام (صلي الله عليه و آله) عمر را خواست و به او فرمود: بیا و به نزد قریش برو و منظور ما را از این سفر براى آنان تشریح کن و پیغام ما را به گوش آنها برسان! عمر که از قریش بر جان خود مى‌‏ترسید صریحاً از انجام این کار عذر خواست و گفت: یا رسول الله از قبیله‌ي بنى‌عدى کسى در مکه نیست تا از من دفاع کند و من از قریش مى‌‏ترسم و بهتر است براى این کار عثمان را بفرستى که خویشانى در مکه دارد و مى‌‏توانند از او حمایت کنند.12
پیغمبر خدا که دید عمر حاضر به انجام این دستور نیست عثمان را مأمور این کار کرد و عثمان به مکه آمد و ابتدا به خانه‌ي أبان بن سعید ـ پسر عموى خود ـ رفت و از او خواست تا وى را در پناه خود قرار دهد تا پیام رسول خدا (صلي الله عليه و آله) را به قریش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قریش برد و عثمان پیغام آن حضرت را رسانید.
قریش با اکراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: ما اجازه نمى‌‏دهیم محمد به این شهر در آید و طواف کند، ولى خودت که به اینجا آمده‌‏اى مى‌‏توانى برخیزى و طواف کنى.
عثمان گفت: من پیش از پیغمبر این کار را نخواهم کرد و تا او طواف نکند من طواف نمى‏‌کنم، و به دنبال آن قرشیان نگذاردند عثمان به نزد پیغمبر باز گردد و او را در مکه محبوس کردند.

بیعت رضوان

از این سو خبر به مسلمانان رسید که عثمان را کشته‌‏اند! و به دنبال این خبر هیجانى در مسلمانان پیدا شد و رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نیز که در زیر درختى نشسته بود، فرمود: از اینجا برنخیزم تا تکلیف خود را با قریش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان براى‏ دفاع از اسلام بیعت گرفت و چون این بیعت در زیر درختى انجام شد آنرا «بیعت شجره» نیز گفته‏‌اند.
منادى آن حضرت فریاد زد: کسانى که حاضرند تا پاى جان در راه دین پایدارى کنند و نگریزند بیایند و با پیغمبر خود بیعت کنند، مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بیعت کردند، تنها یک تن از منافقین مدینه به نام جد بن قیس خود را زیر شکم شتر پنهان کرد تا بیعت نکند و در این پیمان مقدس شرکت نجست.

پیغمبر اسلام با این عمل به قرشیان هشدار داد که اگر به راستى سر جنگ دارند و بهانه‌‏جویى مى‏‌کنند او نیز متقابلاً آماده‌ي جنگ خواهد شد و عواقب سیاسى و زیان‌هاى مالى و جانى آن متوجه آنان خواهد شد، ولو اینکه در حقیقت همان‌طور که گفته بود، سر جنگ نداشت و مأمور به قتال نبود و شاید جهت دیگر آن نیز آرام کردن احساسات تند مسلمانان و افرادى که با شنیدن خبر قتل عثمان خونشان به جوش آمده بود و آن نرمش‌ها را از پیغمبر مى‌‏دیدند بوده است، و الله اعلم.

آمدن سهیل بن عمرو از طرف قریش و تنظیم قرارداد صلح

پس از اینکه کار بیعت پایان یافت خبر دیگرى رسید که عثمان زنده است و به قتل نرسیده و در دست مشرکین زندانى شده، و از آن‌سو سهیل بن عمرو یکى از سرشناسان و متفکران قریش را دیدند که به عنوان نمایندگى از طرف قریش و مذاکره با رسول خدا مى‌‏آید.

پیغمبر که از دور چشمش به سهیل افتاد، فرمود: قریش به فکر صلح افتاده‌‏اند که این مرد را فرستاده‌‏ا‌ند، و چنان هم بود زیرا قریش پس از شور و گفتگوى زیاد سهیل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمایندگى از طرف آنها به هر نحو که مى‏‌تواند پیغمبر اسلام را راضى کند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مکه خوددارى کرده، سال دیگر این کار را انجام دهد و ضمناً مذاکراتى هم درباره‌ي ترک مخاصمه و تکلیف مهاجرینى که از مکه به مدینه مى‌‏روند و افراد مسلمانى هم که در مکه به سر مى‌‏بردند و موضوعات دیگرى که مورد اختلاف بود انجام دهد، و قراردادى در این باره از هر دو طرف امضا شود.

به خوبى روشن بود که این قرارداد و مصالحه به هر نحو هم که بود از نظر سیاسى در چنین وضعى به نفع مسلمانان تمام مى‌‏شد، زیرا از طرف قریش مسلمانان به رسمیت شناخته شده بودند بدون آنکه خونى ریخته شود و جنگى بر پا گردد، اما از نظر برخى افراد کوته‌نظر که خود را براى ورود به شهر مکه آماده کرده بودند، تحمل این کار ناگوار و دشوار مى‌‏نمود، و از آن جمله عمر بن خطاب بود که به سختى به این کار پیغمبر اعتراض کرد، چنانکه در ذیل مى‏‌خوانید.

اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا (صلي الله عليه و آله)

مورخین مى‌‏نویسند هنگامى که مذاکرات مقدماتى براى نوشتن و تنظیم صلح‌نامه میان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و سهیل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابوبکر ـ دوست صمیمى خود ـ آمده و با ناراحتى از او پرسید: مگر این مرد پیغمبر خدا نیست؟
ابوبکر گفت: چرا!
عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟
ابوبکر گفت: چرا.
عمر گفت: مگر اینها مشرک نیستند؟
ابوبکر گفت: چرا.
عمر گفت: پس با این وضع چرا ما زیر بار ذلت برویم و خوارى را براى خود بخریم؟
ابوبکر گفت: هر چه هست مطیع و فرمان‌بردار وى باش که او رسول خدا است! اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تکرار كرد و چون پرسید: پس چرا ما باید زیر بار ذلت و خوارى برویم؟
رسول خدا (صلي الله عليه و آله) فرمود: این دیگر امر خداست و من نیز بنده و فرمان‌بردار اویم و نمى‌‏توانم امر او را مخالفت کنم. عمر گفت: مگر تو نبودى که به ما وعده دادى به زودى خانه خدا را طواف خواهیم کرد؟
فرمود: چرا، من چنین وعده دادم ولى آیا وقت آنرا هم تعیین کردم؟ و هیچ گفتم که همین امسال خواهد بود؟
عمر گفت: نه.
فرمود: پس به تو وعده مى‌‏دهم که این کار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زیارت خواهیم کرد.
عمر دیگر سخنى نگفت و رفت.13


على (عليه‌السلام) متن قرارداد را مى‌‏نویسد

پس از این مذاکرات رسول خدا (صلي الله عليه و آله) على (عليه‌السلام) را طلبید و به او فرمود: بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم»
سهیل بن عمرو گفت: من این عنوان را به رسمیت نمى‌‏شناسم، باید همان عنوان رسمى ما را بنویسى «بسمک اللهم» و على (عليه‌السلام) نیز به دستور رسول خدا (صلي الله عليه و آله) همان‌گونه نوشت.
آنگاه فرمود: بنویس، این است آنچه محمد رسول الله با سهیل بن عمرو نسبت به آن موافقت کردند ...
سهیل گفت: اگر ما تو را به عنوان «رسول الله» مى‏‌شناختیم که این همه با تو جنگ و کارزار نمى‏‌کردیم، باید این عنوان نیز پاک شود و به جاى آن «محمد بن عبد الله» نوشته شود، پیغمبر قبول کرد و چون متوجه شد که براى على بن ابیطالب دشوار است عنوان «رسول الله» را از دنبال نام پیغمبر پاک کند خود آن حضرت انگشتش را پیش برده و فرمود: یا على جاى آنرا به من نشان ده و بگذار من خود این عنوان را پاک کنم و به‏ دنبال آن فرمود: «أکتب فان لک مثلها تعطیها و انت مضطهد»: بنویس که براى تو نیز چنین ماجراى دردناکى پیش خواهد آمد و به ناچار به چنین کارى راضى خواهى شد!14 و سپس مواد زیر را نوشت:

1. جنگ و مخاصمه از این تاریخ تا ده سال15 میان طرفین ترک شود و به حالت جنگ پایان داده شود.

2. اگر کسى از قريشیان که تحت قیمومیت و ولایت دیگرى است بدون اجازه ولى خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به ولیش باز گردانند ولى از آن‌سو چنین الزامى نباشد.

3. هر یک از قبایل عرب بخواهند با یکى از دو طرف پیمان بندند در این کار آزاد باشند و از طرف قریش الزام و تهدیدى در این کار انجام نشود.

4. محمد (صلي الله عليه و آله) و پیروانش ملزم مى‏‌شوند که امسال از رفتن به مکه صرف‌نظر کرده و به مدینه بازگردند و سال دیگر مى‌‏توانند براى زیارت خانه خدا و عمره به مکه بیایند مشروط بر آنکه سه روز بیشتر در مکه نمانند و به جز شمشیر که آنهم در غلاف باشد، اسلحه‌ي دیگرى با خود نیاورند.

5. طرفین متعهد شدند راه‌هاى تجارتى را براى رفت و آمد همدیگر آزاد بگذارند و مزاحمتى براى یکدیگر فراهم نکنند.

6. تبلیغ اسلام در مکه آزاد باشد و مسلمانان مکه بتوانند آزادانه مراسم مذهبى خود را انجام دهند و کسى حق سرزنش و آزار آنها را نداشته باشد.

قرارداد مزبور نوشته شد و به امضاى طرفین رسید و به دنبال آن قبیله‌ي خزاعه در عهد و پیمان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در آمدند و قبیله‌ي بکر نیز خود را در عهد و پیمان قریش در آوردند و همین قبیله‌ي بکر با شبیخونى که به قبیله‌ي خزاعه زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پیغمبر اسلام در سال هشتم با لشکرى گران به عنوان دفاع از قبیله‌ي خزاعه به سوى مکه حرکت کند و منجر به فتح مکه و حوادث پس از آن گردید.

در چهره‌ي بسیارى از افراد مسلمان آثار ناراحتى و نارضایتى از این قرارداد مشهود بود، اما دورنماى کار براى آنان روشن نبود و به خوبى موضوعات را ارزیابى نمى‏‌کردند و طولى نکشید که بر همگان روشن شد که قرارداد مزبور چه پیروزى بزرگى براى مسلمانان به ارمغان آورد، چنانکه به گفته‌ي بسیارى از مفسران سوره‌ي فتح و آیات مبارکه‌ي «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا...» در همین واقعه نازل گردید و از زهرى نقل شده که گفته است:

پیروزى و فتحى براى مسلمانان بزرگتر از آن پیروزى نبود، زیرا مسلمانان که تا به آن روز پیوسته در حال جنگ با مشرکین و در فکر تهیه‌ي لشکر و اسلحه و تنظیم سپاه و استحکام برج و باروى شهر مدینه در برابر حملات احتمالى مشرکین بودند از آن به بعد با خیالى آسوده به تفکر در دستورهاى اسلامى و دفع دشمنان دیگر و بسط و توسعه‌ي اسلام به نقاط دیگر جزیرة‌العرب و بلکه قاره‏‌ها و ممالک دیگر افتادند.

پیروزى دیگرى که از این قرارداد نصیب مسلمانان گردید آن بود که، تا به آن روز افراد تازه مسلمانى که در مکه بودند تحت فشار و شکنجه‌ي مشرکان قرار داشته و بیشتر به حال تقیه و اختفا در آن شهر زندگى مى‌‏کردند و جرئت اظهار عقیده و انجام برنامه‏‌هاى دینى خود را نداشتند، ولى از آن پس اسلام در نظر مشرکان به رسمیت شناخته شده بود و آنها مى‏‌توانستند آزادانه مراسم دینى خود را انجام دهند و بلکه‏ دست به کار تبلیغ دین اسلام در مکه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله‌ي اندکى افراد بسیارى را به دین اسلام هدایت نمودند.16

به هر صورت قرارداد مزبور در میان نارضایتى و چهره‏‌هاى گرفته و درهم جمعى از مسلمانان به امضا رسید و به دنبال آن منادى رسول خدا ندا کرد که چون کار صلح به پایان رسید مسلمانان از احرام بیرون آیند و سرها را تراشیده و تقصیر کنند و قربانى‌‏ها را نحر کنند. اما اکثراً در انجام این دستور تعلل کرده و حاضر نبودند تقصیر و نحر کنند تا اینکه پیغمبر سر خود را تراشیده و نحر کردند، مردم نیز به پیروى از ايشان این کار را کردند و سپس به سوى مدینه حرکت نمودند.

داستان ابوبصیر

پس از قرارداد حدیبیه طولى نکشید که یکى از مسلمانان مکه به نام عتبة بن اسید که کنیه‌‏اش ابوبصیر بود به مدینه گریخت و پس از چند روز، نامه‌‏اى از طرف قریش به پیغمبر رسید که ابوبصیر بدون اجازه‌ي مولاى خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد باید او را به مکه بازگردانید؟ این نامه را به وسیله‌ي مردى عامرى با غلامى که داشت به مدینه فرستاده بودند.
رسول خدا (صلي الله عليه و آله) ابوبصیر را طلبید و به او فرمود: ما با قریش قراردادى بسته‌‏ایم که نمى‌‏توانیم به آن خیانت کنیم، اکنون با این دو نفر به مکه بازگرد تا خدا براى تو و سایر ناتوانان راه گریزى مهیا فرماید و چون ابوبصیر گفت: آیا مرا به سوى مشرکین باز مى‌‏گردانى که از دین خدا بیرونم کنند؟ باز همان پاسخ را از پیغمبر شنید.

ابوبصیر به ناچار تسلیم آن دو نفر شد و راه مکه را پیش گرفت اما هنوز چندان از مدینه دور نشده بود که فکرى به نظر ابوبصیر رسید تا خود را از چنگال آن دو نفر رها کند و به دنبال آن وقتى در «ذى‌الحلیفه» پیاده شدند به مرد عامرى گفت: شمشیر برنده و تیزى دارى؟ آن مرد گفت: آرى، پرسید: مى‌‏توانم آنرا ببینم؟ گفت: آرى و چون شمشیر را از او بگرفت بى‌‏مهابا گردن آن مرد عامرى را زده و غلام او که چنان دید به سوى مدینه گریخت و خود را به پیغمبر اسلام رسانید و به دنبال او ابوبصیر نیز با همان شمشیر که در دست داشت به مدینه آمد و به پیغمبر عرض کرد: تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قریش سپردى و من نیز به خاطر دفاع از دین خود دست به چنین کارى زدم!

رسول خدا (صلي الله عليه و آله) که از دلیرى ابوبصیر تعجب کرده بود، فرمود: عجب آتش افروز جنگى است این مرد اگر همدستانى داشته باشد! ابوبصیر که مى‌‏دید طبق قرارداد نمى‏‌تواند در مدینه بماند با اشاره‌ي مسلمانان و یا به فکر خود از مدینه خارج شد و خود را به ساحل دریا و سر راه کاروان قریش که براى تجارت به شام مى‌‏رفتند رسانید و در آنجا پنهان شد و هرگاه مى‏‌توانست دستبردى به آنها مى‏‌زد و یا کسى از آنها را به قتل مى‌‏رسانید.

کم‌‌کم افراد مسلمان دیگرى نیز که در مکه بودند و طبق قرارداد حدیبیه نمى‏‌توانستند به مدینه و نزد مسلمانان بیایند وقتى از داستان ابوبصیر مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دریا منزل گرفتند و تدریجاً عدد آنها به هفتاد نفر رسید و خطر بزرگى را براى کاروان قریش فراهم ساختند و در نتیجه راه تجارتى قریش به شام ناامن شد و قریش که متوجه شدند هیچ راهى براى رفع مزاحمت ابوبصیر و یارانش جز توسل به پیغمبر خدا ندارند، ناچار شدند نامه‏‌اى به آن حضرت بنویسند و از او بخواهند ابوبصیر و یارانش را به مدینه بطلبد و ماده‌ي مربوط به «استرداد پناهندگان» را از متن قرارداد حذف کند و آنها را در مدینه پیش خود نگاه دارد.

به این ترتیب این ماده‌ي قرارداد که به مسلمانان تحمیل شده بود و مسلمانان آنرا براى خود ننگى بزرگ مى‏‌دانستند، به پیروزى و افتخاري مبدل شد و به پیشنهاد خود دشمن، از متن قرارداد حذف گردید.

فضیلتى از على بن ابیطالب (عليه‌السلام)

در سنن ترمذى آمده است كه چون قرارداد حدیبیه به امضا رسید، سهیل بن عمرو و جمعى از مشرکین به نزد رسول خدا (صلي الله عليه و آله) آمده، گفتند: جمعى از بردگان و کوته‌فکران ما در این مدت پیش تو آمده‌‏اند آنها را به ما بازگردان!، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مشركان قريش را مخاطب ساخت و فرمود: يا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ لَتَنْتَهُنَّ أَوْ لَيَبْعَثَنَّ اللهُ عَلَيْکُمْ مَنْ يَضْرِبُ رِقابَکُمْ بِالسَّيْفِ عَلَي الدِّينِ، قَدْ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ عَلَي الإِيمانِ، اي گروه قريش، يا از عقايد و كارهاى خلاف خود دست برداريد يا خداوند كسى را برمى‌انگيزد كه با شمشير، به خاطر دفاع از اسلام، گردن شما را مى‌زند، كسى كه خداوند قلب او را بر ايمان آزموده (و مملو از ايمان به خودش ساخته است). حاضران سوال كردند: آن شخص كيست؟
ابوبكر پرسيد: آن شخص كيست؟
عمر پرسيد: آن شخص كيست؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: هو خاصف‌النعل، او كسى است كه مشغول وصله كردن كفش است.
اين در حالى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نعلين خود را به على (عليه‌السلام) داده بود تا آنرا وصله كند. ترمذى سپس از ابوعيسى نقل مى‌كند كه اين حديث، حديث صحيحى است.17



 


پى‌‏نوشت‏‌ها:

1- احزاب/ 8-14.
2- و لقد بححت عن النداء بجمعكم هل من مبارز
.
3- واقدى رعب شديد مسلمانان را با اين جمله مجسم مى‌‏كند: «كان على رؤسهم الطير»: گويى بر سرشان پرنده نشسته بود. (محمد بن عمر بن واقدى، المغازى، تصحيح: مارسدنس جونز، بيروت، مؤسسة‌الاعلمي، (بى‌تا) ج 2، ص 470).

4- در کتاب احقاق‌الحق: ج 8، ص 378 از کتاب غیث المسجم نقل کرده که شمشیر على (عليه‌السلام) یک پاى او را از ران قطع کرد، عمرو خم شد و پاى خود را برداشته به سوى على پرتاب کرد،على (عليه‌السلام) از برابر آن گریخت و آن پاى قطع شده به دست و پاى شترى خورد و آنرا بشکست.
5-
ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه: تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، دار احياء‌الكتب العربية، 1378  ه.ق، ج 13،ص 248.

6- احقاق‌الحق
: ج 4، ص 462.

7- متن گفتارش این است که گوید: فاما الخرجة التى خرجها یوم الخندق الى عمرو بن عبدود فانها اجل من أن یقال جلیلة، و اعظم من أن یقال عظیمة...»

8- احقاق‌الحق: ج 4، ص 463.

9- سیره حلبیه، ج 2،ص 341.
10- «کراع‌الغمیم» تا مکه 30 میل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد.
11- «احابیش»ـ به گفته برخي ـ نام قبایلى بود که با قریش همسو شدند که تا شب و روز برجاست و کوه «حبشى» برپاست از یکدیگر دفاع کنند و چون این پیمان در پاى کوه «حبشى» بسته شد آنها را «احابیش» مى‌‏گفتند.
 
12- این جریان را همه مورخین نوشته‏اند و بدون اظهار نظر از آن گذشته‌‌‏اند، و ما نیز تجزیه و تحلیل و اظهار نظر درباره آنرا به خود خواننده محترم واگذار مى‏‌کنیم و مى‏‌گذاریم.

13- باز هم تجزیه و تحلیل در این داستان را به خواننده محترم وامى‌‏گذاریم و مى‌‏گذریم!

14- اشاره است به داستان جنگ صفین و صلحنامه‌‏اى که میان آن حضرت و معاویه تنظیم شد که چون خواستند بنویسند: «هذا ما صالح علیه امیرالمؤمنین على بن ابیطالب...» عمرو بن عاص گفت: باید این عنوان پاک شود زیرا اگر ما تو را امیرالمؤمنین مى‌‏دانستیم با تو جنگ نمى‏‌کردیم.

15- در برخى تواریخ به جاى ده سال چهار سال و در برخى دو سال نوشته شده ولى مشهور همان ده سال است.

16- دانشمند ارجمند آقاى احمدى در کتاب مکاتیب‌الرسول تحقیقى درباره نتایج صلح حدیبیه نموده که خلاصه آن در زیر آمده است.

مسلمانان عموما از صلح حدیبیه ناراضى به نظر مى‌‏رسیدند زیرا خود را برتر از دشمن مى‏‌دانستند و با نیرو و قدرت و غرورى که داشتند پذیرفتن صلح را براى خود ـ که مرد جنگ و شمشیر بودند ـ خوارى و ذلت مى‌‏پنداشتند زیرا ثمرات و نتایج صلح بر آنها پوشیده بود و همان تعصبها و غرورها مانع از آن بود که به خوبى درباره مواد صلح و قرارداد حدیبیه به تفکر بپردازند و آنها را ارزیابى کنند... نویسنده‌ي محترم سپس به نتایج این صلح اشاره کرده مى‌‏نویسد:
الف) صلح مزبور سبب اختلاط و آمیزش مسلمانان با مشرکین و رفت و آمد آنها به شهرهاى همدیگر شد و در نتیجه مشرکین از نزدیک با مکتب اسلام و اخلاق و رفتار رهبر بزرگوار آن و سایر مسلمانان آشنایى بیشترى پیدا کردند و سبب شد تا گروه زیادى به اسلام در آیند ـ چنانکه از امام صادق (عليه‌السلام) روایت شده که فرمود: هنوز دو سال از صلح حدیبیه نگذشته بود که نزدیک بود اسلام همه‌ي شهر مکه را بگیرد.
ب) صلح مزبور سبب شد که مشرکین از آن پس با نظر بغض و عداوت به مسلمانان و شعار توحید اسلام یعنى کلمه مقدسه «لا اله الا الله» نگاه نکنند بلکه روى آن بهتر و بیشتر فکر کنند و همین سبب جایگیر شدن این شعار مقدس در دل آنان گردید.
ج) مسلمانان توانستند از آن پس آزادانه در مکه مراسم مذهبى خود را انجام داده و آیین مقدس خود را تبلیغ و از آن دفاع کنند.
د) پیغمبر اسلام و مسلمانان این امتیاز را گرفته بودند که بتوانند سال دیگر آزادانه بدون هیچ جنگ و کارزارى به عمره و طواف خانه خدا بیایند.
ه) خیال پیغمبر و مسلمانان از بزرگترین دشمن اسلام یعنى قریش و مشرکین آسوده شد و به فکر نشر اسلام در سایر نقاط جهان افتادند، چنانکه پس از این خواهید خواند.
ي) رفت و آمد مشرکین به مدینه و شهرهاى دیگر حجاز سبب شد که عظمت پیغمبر اسلام را در نظر مسلمانان از دور و نزدیک مشاهده کنند و ابهت او در دل مشرکین قرار گیرد و فکر مقاومت و پایدارى در برابر او را از سر بیرون کنند و همین موضوع کمک زیادى به فتح مکه کرد.
17سنن الترمذي: كتاب‌المناقب/ ح3715

 
عکس روز
 

 
 
نوا
 

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهر رَمَضانَ

 
 
ورود اعضاء
   
 
اخبار قرآني
 
 
  وزارت قرآن تشکیل شود / فعالیت‌های قرآنی، متولی مشخصی در کشور ندارد
  اجرای گروه تواشیح ثامن الائمه علیه السلام در مراسم اعتکاف مساجد اصفهان
  کسب رتبه سوم توسط «مریم شفیعی» در مسابقات قرآن اردن
  معرفی نماینده ایران برای مسابقات بین‌المللی قرآن الجزایر
  آغاز فرآیند صدور کارت ورود به جلسه آزمون سراسری حفظ قرآن
  آغاز مسابقات سراسری قرآن بسیج از 9 اسفند/ تجلیل از پیشکسوتان و خانواده شهدای مدافع حرم
  معارفه مدیر عامل جدید موسسه نسیم رحمت رضوی(ثامن الائمه علیه السلام)
  از سوی مؤسسه الرحمن انجام می‌شود؛ طرح حفظ یک‌ساله قرآن در اصفهان
  بی‌توجهی مراکز پژوهشی به ترجمه‌پژوهی قرآن/ جای خالی ترجمه‌های رسانه‌ای
  دغدغه جانباز جنگ تحمیلی از بی‌توجهی به قرآن
 
 
 
میهمانان دانشجویان خردسالان   فارسی العربیة English
كليه حقوق اين سايت مربوط به مؤسسه ثامن الائمه(ع) ميباشد