:جستجو
مراکز قرآنی
منتخبين مراكز قرآني
تفسیر نور
تواشیح
پرتال ثامن الائمه
زمان
 

دوشنبه 31 ارديبهشت 1397

 
 
خلاصه آمار سايت
 
 
 
 
.امام علي (عليه السلام) مي فرمايند : شتاب پيش از توانايي بر كار و سستي پس از به دست آوردن فرصت ، از بي خردي است .
 
 
 
   
تفسير موضوعي قرآن كريم

برگرفته شده از کتاب پیام قرآن نوشته آیت الله العظمی مکارم شیرازی

نمونه هاى عینى و تاریخى معاد

مقدمه:

علاوه بر آنچه در بحث هاى گذشته پیرامون دلایل امکان معاد گفته شد، قرآن مجید به یک سلسله نمونه هاى عینى و تاریخى براى معاد در آیات مختلف اشاره کرده است که همه آنها دقیقاً مصداق حیات بعد از مرگ است و مخصوصاً روى آنها براى مسأله امکان معاد تکیه مى کند. آنها عبارتند از:

1. داستان عُزیر، پیامبرى که یکصد سال مُرد و سپس حیات نوین یافت.

2. داستان ابراهیم(علیه السلام) و احیاى مرغ هاى چهارگانه او.

3. داستان اصحاب کهف.

4. ماجراى کشته بنى اسرائیل و داستان گاو.

البتّه استدلال به این حوادث تاریخى، فرع بر پذیرش آنها از نظر تاریخى است و از آنجا که منکران معاد بسیارى از این ماجراهاى تاریخى را پذیرفته بودند یا حداقل در منابع تاریخى آنها وجود داشت و در میان مردم مشهور بود، قرآن مجید به آنها در برابر منکران استدلال مى کند.

با این اشاره به قرآن باز مى گردیم و گوش جان به نخستین نمونه یعنى به  آیات مربوط به داستان عُزَیر مى سپاریم:

1. ماجراى حیات عُزیر بعد از مرگ

در اواخر سوره بقره این داستان عجیب در یک آیه خلاصه شده که در واقع یک پاسخ تاریخى به منکران معاد است، مى فرماید:

( أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَى قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى یُحْی هَذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَلْ لَّبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَى طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَى حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ) .(1)

ترجمه:

«یا همانند کسى که از کنار یک آبادى (ویران شده) عبور کرد، در حالى که دیوارهاى آن به روى سقفهایش فرو ریخته بود(و اهل آن همگى مرده بودند، او با خود)گفت: "چگونه خدا این ها را پس از مرگ زنده مى کند؟!"(دراین هنگام)خدا او را یکصد سال میراند سپس زنده کرد و به او گفت: "چه قدر درنگ کردى؟ "گفت: "یک روز یا بخشى از یک روز." فرمود: "بلکه یکصد سال درنگ کردى!نگاه کن به غذا و نوشیدنى خود که هیچ گونه تغییرى نیافته است! (پس بدان خدا بر همه چیز قادر است). ولى به درازگوش خود نگاه کن (که چگونه از هم متلاشى شده! آنچه مى بینى، هم براى اطمینان خاطر تو است و هم)براى این که تو را نشانه اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهیم. (اکنون) به استخوانها (ى مرکب سوارى خود) نگاه کن که چگونه آنها را برپا ساخته به هم پیوند مى دهیم، سپس گوشت بر آنها مى پوشانیم! "هنگامى که (این حقایق) بر او آشکار شد گفت: "مى دانم خدا بر هر چیزى توانا است"»(2)

در اینجا چند نکته قابل دقّت است:

1. این مرد چه کسى بوده؟ و آن قریه ـ توجه داشته باشید قریه به معناى روستا نیست، بلکه به معناى مرکز اجتماع مردم است خواه شهر باشد یا روستا ـ در کجا قرار داشته؟ قرآن شرحى درباره آن بیان نکرده است، همین اندازه از لحن آیه استفاده مى شود. او مردى بوده که با وحى الهى سر و کار داشته یعنى پیامبرى از پیامبران خدابوده است.

ولى مفسّران با تکیه بر روایات و تواریخ نام او را معیّن کرده اند. در بسیارى از روایات و کلمات مفسّرین آمده است که او عُزَیْر پیامبر معروف بنى اسرائیل بود. در بعضى نیز آمده است که او اِرْمیا یکى دیگر از پیامبران بنى اسرائیل بود، بعضى هم نام او را خِضْر و بعضى إشْعیا ذکر کرده اند.(3)

ولى مسلّم است او هر که باشد تأثیرى در معنا و محتواى آیه ندارد و این که بعضى احتمال داده اند او فرد غیر مؤمنى بوده که در قیامت شک داشته سخن نادرستى است زیرا آیه به خوبى دلالت بر این دارد که وحى بر او نازل مى شد.

آن قریه، طبق بسیارى از روایات، بیت المقدّس بوده و این ماجرا بعد از ویرانى آن به وسیله «بخت النصر» واقع شد.

2. آیا این مرد الهى (هر که بود) به راستى مُرد یا در خواب عمیقى فرو رفت؟ ظاهر آیه فوق این است که او به راستى از دنیا رفت و بار دیگر به فرمان خدا بعد از گذشتن یکصد سال زنده شد. بسیارى از مفسّران نیز بر همین عقیده اند، در حالى که بعضى مایلند که تعبیر به «موت» را در اینجا به معناى خواب عمیق شبیه مرگ تفسیر کنند، شبیه خواب عمیقى که در بعضى از جانداران امروز دیده مى شود که مثلا تمام فصل زمستان را به خواب فرو مى روند و به هنگام بهار بیدار مى شوند و به حرکت درمى آیند. در این گونه خواب ها فعالیت هاى حیاتى بسیار کند مى شود و انرژى لازم براى آن فوق العاده کم مى گردد، ولى به هر حال شعله حیات خاموش نمى شود.

نویسنده المنار و همچنین مراغى و نویسنده اعلام قرآن این  احتمال را انتخاب کرده اند، حتّى در اعلام قرآن آمده که «مِأةَ عام» لزوماً به معناى یکصد سال نیست بلکه مى تواند به معناى یکصد روز یا ساعت باشد!

این گروه، روشنفکرانى هستند که قبول امور خارق عادت بر آنها گران است، لذا هرجا به این گونه امور برخورد مى کنند، سعى در توجیه آن دارند در حالى که هیچ ضرورتى براى این امر وجود ندارد.

قرآن مجید و روایات مسلّم اسلامى و در یک کلمه، محتواى همه مذاهب آسمانى آمیخته با انواع خوارق عادات است که نمى توان آنها را انکار کرد و نه اقدام به توجیه همه آنها نمود. هنگامى که ما قدرت خداوند را بر خوارق عادات بپذیریم قبول این مسائل بسیار ساده است. منتها هرگز در این امر، راه اغراق را نمى پوئیم و از حدّ خارج نمى شویم و هر کارى را به اعجاز یا خوارق عادات نسبت نمى دهیم.

حتّى از نظر علماى مادّى خوارق عاداتى که از طرق شناخته شده علمى قابل تفسیر نیست فراوان است. پس چه ضرورتى دارد که ما به هر خارق عادتى برخورد مى کنیم آن را از شکل اصليش بیرون آورده و مسخ کنیم!

در ماجراى فوق، گذشته از آن مرد الهى که مُرد و زنده شد و گذشته از این که هدف، ارائه نمونه احیاى مردگان در قیامت است، مسأله  مرکبِ سوارى او که قرآن مى گوید: مرده بوده و استخوان هایش متلاشى شده بود نیز مطرح است. زیرا آیه تقریباً صریح است در این که به فرمان خدا استخوان ها جمع شد و بار دیگر گوشت بر آنها روئید و زنده گشت. آیا باید همه اینها را توجیه کرد؟

3. در این که این ماجرا در کدامین سرزمین واقع شده بسیارى را عقیده بر این است که در بیت المقدّس بوده که بعد از حمله «بخت النصر» ویران شد. ویرانى کاملى که قرآن از آن تعبیر مى کند ( خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا): «در حالى که دیوارهاى آن به روى سقفهایش فرو ریخته بود».

بعضى نیز گفته اند: محلّى بوده نزدیک بیت المقدّس و سؤال آن مرد الهى از خود که چگونه خداوند اینها را زنده مى کند، نه از روى انکار یا حتّى تعجّب و شک و تردید بوده، بلکه دوست داشته که زنده شدن مردگان را به صورت یک شهود عینى ببیند، همان چیزى که ابراهیم(علیه السلام) در ماجرایى که بعداً به آن اشاره خواهد شد از خدا خواست.

همچنین مى تواند این تقاضا براى نشان دادن یک نمونه عینى به منکران یا شکّاکان باشد، زیرا گاه استدلالات عقلى، گروهى از مردم را قانع نمى کند، حتّى نداى وجدان نیز براى آنها قانع کننده نیست، اصرار دارند نمونه هاى عینى را ببینند تا مسأله جنبه حسّى پیدا کند و تمام وسوسه ها از قلب و جان زدوده شود.

4. در این که طعام و نوشیدنى که با او بوده چه بوده؟ قرآن صریحاً مطلبى نگفته است ولى از جمله «لَمْ یَتَسَنَّه» که از ماده «سَنَه» به معناى سال است و مفهومش آن است که با گذشتن سال ها فاسد نشده بوده چنین برمى آید که هر دو از غذاهاى فاسد شدنى بوده. بعضى از مفسّران گفته اند: غذاى همراه او انجیر و انگور و نوشیدنیش آب میوه یا شیر بوده است.

جالب این که خداوند براى قدرت نمایى این مواد سریع الفساد را همچنان به حال خود نگه داشت، در حالى که مرکب سوارى او با آن استقامت به کلّى از هم متلاشى گشته بود تا نشانه اى باشد برگذشتن یکصد سال و دلیل دیگرى باشد بر امکان حیات بعد از مرگ تا آن مرد الهى این حقیقت را با چشم خود در هر دو قسمت (وجود خودش و وجود مرکبش) ببیند.

5. از جمله ( وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِّلنَّاسِ): «براى این که تو را نشانه اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهیم.» نشان مى دهد که فایده این حادثه تنها براى آن مرد الهى نبوده، بلکه نفعش عام بود. زیرا مردم از روى قرائن مختلفى عُزیر را شناختند و باور کردند که بعد از یکصد سال، حیات نوینى یافته است، اگر نسل معاصر عُزیر از دنیا رفته بود، نسل هاى بعد از او حقیقت را دریافتند و با در دست داشتن اطلاعاتى از پدران خود به حقیقت امر واقف گشتند.

2. ابراهیم و مسأله معاد

یکى دیگر از نمونه هاى تاریخى و عینى که قرآن بر آن تکیه کرده، سرگذشت ابراهیم(علیه السلام) و داستان «طیور اربعه» (مرغ هاى چهارگانه) است که بعد از داستان عُزیر بلافاصله در قرآن آمده است، مى فرماید:

( وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَکِنْ لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَاعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) .

ترجمه:

«و (به خاطر بیاور) هنگامى را که ابراهیم گفت: "پروردگارا! به من بنمایان چگونه مردگان را زنده مى کنى؟ "فرمود: "مگر ایمان نیاورده اى؟! "گفت: "آرى (ایمان آورده ام)، ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد. فرمود: در این صورت، چهار پرنده (از گونه هاى مختلف) را انتخاب کن و آنها را (پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن (و درهم بیامیز) سپس بر هر کوهى،قسمتى از آن را قرار بده بعد آنها را صدا بزن، بسرعت به سوى تو مى آیند. و بدان که خداوند توانا و حکیم است.»(4)

هرگاه ظاهر آیه را جدا از پیش داورى ها مورد توجّه قرار دهیم و تحت تأثیر القائات این و آن نباشیم به وضوح نشان مى دهد که ابراهیم(علیه السلام)مى خواست صحنه اى از احیاى مردگان را براى آرامش خاطر ببیند و مأموریّت پیدا کرد که نمونه اى از آن را عملا با دست خود به فرمان خدا انجام دهد. نمونه اى که در آن، اجزاء بدن مرغ هاى چهارگانه همچون ذرّات خاک هاى انسان ها به هم آمیخته گردد و بعد مانند آن به هر سو پراکنده شود، سپس به فرمان خدا از گوشه و کنار جمع گردد و جامه حیات در تن بپوشد.

شأن نزولى که بسیارى از مفسّران براى این آیه ذکر کرده اند نیز گواه این مدّعا است. او از کنار دریایى مى گذشت، مردارى را دید که قسمتى از آن در آب و قسمتى در خشکى است، پرندگان از یک سو و حیوانات دریایى از سوى دیگر، آن را طعمه خود قرار داده اند. ابراهیم(علیه السلام) در فکر فرو رفت که چگونه این اجزاى پراکنده یک بدن که ممکن است جزء بدن تعداد بى شمارى جانداران دیگر شود، بار دیگر جمع و احیاء مى گردد؟!

بدیهى است که ابراهیم(علیه السلام) با توجّه به مقام نبوّت و ارتباط با وحى، به همه چیز ایمان داشت. ایمانى بالاتر از ایمانى که حاصل استدلال هاى عقلى است. ولى او مى خواست در این زمینه شهود حسّى داشته باشد و لذا خداوند چنین صحنه اى را براى او مجسّم کرد تا معاد جسمانى را به معناى دقیق کلمه با چشم خود ببیند و قلبش آرام گیرد.

در اینجا چند نکته قابل توجّه است

. جمله «فَصُرْهُنَّ» طبق تصریح بعضى از ارباب لغت و جمعى از مفسّران از ماده «صَور» (بر وزن قَوْل) به معناى تقطیع و پاره کردن است و اشاره به این است که ابراهیم(علیه السلام) مأمور بود مرغ هاى چهارگانه را ذبح کند و سپس پاره پاره کرده، در هم بیامیزد.

ولى جمعى از ارباب لغت آن را به معناى متمایل ساختن تفسیر کرده اند (مخصوصاً هنگامى که با الى متعدّى شود) به همین جهت بعضى از مفسّران به اصطلاح روشن فکر اصرار دارند که ابراهیم(علیه السلام) مرغ هاى چهارگانه را هرگز پاره پاره نکرد، بلکه مأمور بود آنها را با خودش مأنوس کند و بعداً هریک از آنها را بر بالاى کوهى بگذارد و بعد صدا زند تا به سوى او آیند! سپس از آن مثالى براى احیاء مردگان گیرد و بداند به همان آسانى که او مرغ ها را صدا مى زند و به سوى او مى آمدند مسأله احیاى مردگان در برابر قدرت خدا آسان است.(5)

ولى اینها گویا فراموش کرده اند که اولاً: ابراهیم(علیه السلام) تقاضاى مشاهده احیاء مردگان کرد و خداوند از طریق این دستور دعوت او را اجابت فرمود تا قلب ابراهیم(علیه السلام) مطمئن و آرام گردد، در حالى که اگر مسأله به اینجا ختم شود که مرغانى را بگیرد و تربیت کند و صدا بزند و بیایند، نه تنها خواسته ابراهیم(علیه السلام) که مشاهده احیاء مردگان و آرامش قلب بوده حاصل نمى گردد، بلکه این فرمان هیچ گونه ارتباطى با آن درخواست ندارد و اگر در برابر چنین درخواستى چنین پاسخى از سوى یک فرد عادى داده شود ناموزون و زشت به نظر مى رسد، تا چه رسد به این که از ناحیه خداوند آن هم در کلام فصیحى همچون قرآن باشد.

ثانیاً: تعبیر «جزء» را به هریک از مرغ هاى چهارگانه تفسیر کردن بسیار نامناسب به نظر مى رسد.

ثالثاً: شأن نزولى که براى آیه ذکر شده و روایات متعدّدى که در منابع حدیث آمده هیچ کدام متناسب با این معنا نیست، بلکه صریحاً بیانگر این حقیقت است که ابراهیم(علیه السلام) چهارمرغ را گرفت و سربرید و اجزاى آنها را با هم مخلوط کرد، سپس آن را چند قسمت نمود و هر قسمتى را بر کوهى نهاد.(6)

امّا جمله «فصرهن» چه به معناى قطع کردن باشد و چه به معناى متمایل ساختن، تأثیرى در محتواى آیه ندارد چرا که آیه به هر حال در مقام ارائه و نشان دادن چگونگى زنده شدن مردگان به فرمان خدا است.

همان گونه که گفتیم مشکل بزرگ براى کسانى که به سراغ این گونه تفاسیر براى آیات قرآن مى روند مسأله عدم پذیرش خوارق عادات است چرا که با مذاق طرفداران مکاتب مادّى سازگار است، به همین دلیل خود را در این سنگلاخ ها وارد مى سازند در حالى که وجود معجزه و خوارق عادات در تمام مذاهب از بدیهیات است حتّى در جهان طبیعت هم خوارق عادات زیادى مى بینیم که علم روز از تفسیر آن عاجز است. (دقّت کنید)

2. در این که مرغ هاى چهارگانه کدام یک از انواع مرغ ها بودند، معروف این است که: طاووس، خروس، کبوتر و کلاغ بوده است که هریک از آنها مظهر  روحیّه و صفات ویژه اى هستند و گاه حرکات انسان ها را به آنها تشبیه مى کنند، طاووس مظهر کبر و خودنمایى، خروس مظهر تمایلات شدید جنسى، کبوتر مظهر لهو و بازیگرى و کلاغ مظهر آرزوهاى دراز!

ولى احتمالات متعدّد دیگرى نیز در تفاسیر وارد شده، از جمله: هدهد، بوم، شاهین و کرکس که در کلمات مختلف مفسّران آمده است.(7)

ولى معلوم است که ویژگى مرغان مزبور تأثیرى در اصل مسأله ندارد. همین اندازه معلوم است که انواع مختلفى از پرندگان بوده تا بتواند نشانه اى از آمیخته شدن خاک هاى مختلف انسان ها با یکدیگر باشد.

تعداد کوه هایى که اجزاء آن بر آن نهاده شده، در روایات ده عدد ذکر شده و به نظر مى رسد که این حادثه بعد از ورود ابراهیم(علیه السلام) به شام اتفاق افتاده باشد زیرا سرزمین بابل کوهى ندارد.

3. داستان اصحاب کهف

در سوره کهف، داستانى طى چهارده آیه بیان شده و در ضمن آن چنین آمده است:

( وَکَذَلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا) .

«و اینچنین مردم را از حال آنها آگاه کردیم تا بدانند که وعده خداوند (در  مورد رستاخیز) حق است و در قیام قیامت شکى نیست.»(8)

از این تعبیر به خوبى برمى آید که حداقل یکى از اهداف این خواب عجیب و طولانى که شباهت زیادى به مرگ داشته، براى این بوده که درسى به منکران معاد یا کسانى که از این جهت در شک و تردید بودند بدهد.

به خصوص این که از جمله ( اِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ)(9) چنین استفاده کرده اند که اقوام آن زمان در مسأله معاد (معاد جسمانى) با هم نزاع و اختلاف داشتند. مخالفان سعى داشتند مسأله خواب و بیدارى اصحاب کهف به زودى فراموش شود و این برهان روشن را از دست موافقان بگیرند (در تفسیر این جمله احتمالات متعدّدى داده شده که آنچه گفته شد یکى از آنهااست)

فخررازى پنج احتمال دیگر در تفسیر آن ذکر نموده است، از جمله این که تنازع و اختلاف در عدد اصحاب کهف و نام هاى آنها، یا این که در مقدار خوابشان، یا در این که در کنار غار معبدى به سبک معابد کفّار بسازند یا موحدان؟(10)

در آیات این سوره قرآن با صراحت مى فرماید که آنها سیصد و نه سال در خواب فرو رفتند. ( وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَة سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً)(11): «آنها در غارشان سیصد سال درنگ کردند و نُه سال (نیز) بر آن افزودند». بدون شک یک چنین خواب طولانى شبیه به مرگ است و بیدارى بعد از آن شبیه به حیات بعد از مرگ و لذا به خوبى مى تواند یک نمونه عینى از نظر تاریخى براى مسأله معاد باشد.

توضیحات

در اطراف این داستان سخنان بسیارى است، آنچه به بحث ما مربوط مى شود چند نکته است:

1. خلاصه این ماجرا

طبق آنچه در قرآن مجید و روایات مشهور اسلامى آمده است چنین است: پادشاه ستمگرى بوده به نام دقیانوس که بر ملتى بت پرست حکمرانى مى کرد. بعضى نام او را دسیوس ثبت کرده اند و در حدود قرن اول تا سوم میلادى مى زیسته و پایتخت او به نام «اُفسُوس» بود. وزرائى داشت که طى یک ماجرا متوجّه بى اعتبارى آیین بت پرستى او شدند، آنها آزادى از چنگال این آیین خرافى را بر حفظ پست و مقام خود ترجیح داده، به طور پنهانى شهر و دیار خود را به سوى مقصد نامعلومى پشت سر گذاشتند و پس از مدتى به غارى رسیده آن را پناهگاه خود قرار دادند.

در اینجا خداوند یک خواب طولانى عجیب بر آنها مسلّط ساخت و صدها سال خوابیدند. هنگامى که از این خواب گران بیدار شدند و از یکدیگر درباره خوابشان سؤال کردند، گمان کردند یک روز یا قسمتى از یک روز بیشتر در خواب نبوده اند! ولى شواهد و قرائن اطراف غار و قیافه هاى آنها نشان مى داد که  موضوع غیر از این است و لذا در تردید فرو رفتند.

چون گرسنه بودند یک نفر را به شهر فرستادند تا مخفیانه غذایى براى آنها تهیه کند، ولى سکه هایى را که براى خرید غذا ارائه کردند راز آنها را فاش کرد. طرز رفتار آنها که با عادات و رسوم مردم متفاوت بود، به ضمیمه آنچه در تاریخ معاصر آن مردم درباره ناپدید شدن چند جوان صاحب منصب و عالى مقام شنیده بودند، همه نشان مى داد که اینها همان ها هستند!

جمعیّت با خبر شدند و اطراف آنها را گرفتند، ولى آنها به غارشان بازگشتند و براى همیشه چشم از جهان فرو بستند و مردم در آنجا به احترام آنها معبدى بنا کردند.

2. داستان اصحاب کهف در کتب تاریخى

آیا این داستان در غیر قرآن مجید، نقل شده است یا نه؟ و آیا در تورات و انجیل کنونى اشاره اى به آن دیده مى شود؟

پاسخ سؤال اول مثبت و پاسخ سؤال دوّم منفى است. زیرا این ماجرا به گفته مورّخان مدّت ها بعد از میلاد مسیح(علیه السلام) رخ داده است و تاریخ آن را بعضى میان سال هاى 249 تا 251 میلادى ذکر کرده اند. بنابراین ممکن نیست اشاره اى به آن در تورات یا انجیل آمده باشد. در کتاب اعلام قرآن مى خوانیم:

«اروپائیان قصّه اصحاب کهف را به طور خلاصه چنین نقل مى کنند: در زمان دکیوس (249 تا 251) که مسیحیان را سخت شکنجه مى داد هفت تن از جوانان  اشراف به غار پناهنده شدند و دکیوس دستور داد که بر دهانه غار دیوارى بکشند تا از گرسنگى و تشنگى بمیرند ولى هفت تن در غار به خواب گران فرو رفتند و 157 سال بعد در زمان تئودز دوّم بیدار شدند. اروپائیان اصحاب کهف را به نام هفت تن خفتگان اُفسوس نامیدند.»

در بخش دیگرى از این کتاب آمده است: «قصه اصحاب کهف نخستین بار در قرن پنجم میلادى بوسیله ژاک اهل ساروک که خلیفه کلیساى سوریه بوده است در یک رساله سریانى تشریح شده و این رساله را شخصى به نام گوگویوس تحت عنوان جلال شهداء، از سریانى به لاتینى ترجمه کرده است.(12)

این ماجرا بازتاب وسیعى در تواریخ اسلامى و ادبیات شرقى و غربى پیدا کرده و حتّى در آثار ادبى روس و حبشه تلویحات و اشاراتى به این داستان وجود دارد.»(13)

بنابراین سرگذشت مزبور تنها در قرآن مجید نیامده، بلکه در آثار تاریخى دیگران نیز به آن اشاره شده است.

3. محل غار اصحاب کهف

معروف این است که این غار در کنار شهر اُفسوس یکى از شهرهاى معروف آسیاى صغیر ـ ترکیه کنونى که قسمتى از روم شرقى قدیم است ـ قرار داشته، در   نزدیکى رود کایستر در حدود چهل میلى جنوب شرقى ازمیر.(14)

شهر «افسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه اوطامیس که از عجائب هفتگانه جهان بوده معروفیت جهانى دارد.(15)

ولى بعضى غار اصحاب کهف را در نزدیکى نقطه اى از شام به نام طرطوس دانسته اند.(16)

هم اکنون در نزدیکى دمشق محلّى وجود دارد که به نام غار اصحاب کهف معروف است و مردم به دیدن آن مى روند. ولى تفسیر اول از همه مشهورتر است.

4. داستان اصحاب کهف از نظر علم روز

آیا ممکن است کسى عمر طولانى چند صد ساله داشته باشد؟ خواه این عمر در بیدارى بگذرد یا در یک خواب عمیق؟

اگر قبول کنیم در بیدارى ممکن است، در خواب مشکلات بیشترى پیدا مى کند، زیرا مفهوم آن این است که انسان بتواند بیش از سیصد سال بدون خوردن غذا و نوشیدن آب زنده بماند! در حالى که در شرایط معمولى یک انسان براى این مدت، شاید بیش از یکصد تن غذا و یکصد هزار لیتر آب لازم دارد!

این ها سؤالاتى است که از نظر علمى در برابر این ماجرا وجود دارد و شاید به همین دلیل کسانى که نتوانسته اند پاسخى براى این سؤالات بیابند فوراً راه انکار را پیش گرفته و این داستان را یک اسطوره پنداشته اند.

این در حالى است که مطالعات اخیر دانشمندان از یک سو، و اکتشافاتى که درباره زندگى موجودات زنده صورت گرفته از سوى دیگر، به ما مى گوید مطلب به این سادگى نیست.

براى این که طرز تفکّر دانشمندان امروز را درباره این مسأله اجمالا بدانیم، نمونه اى از تحقیقاتى که اخیراً در مطبوعات علمى انتشار یافته را ذیلا از نظر مى گذرانیم:

در یکى از این مطبوعات، تحت عنوان: (آیا آدمى بر مرگ پیروز خواهد شد؟) چنین آمده است:

«در سال 1930 زیست شناس مشهورى به نام متالینکف سعى کرد ثابت کند که حیات ابدى بالقوه در خود طبیعت وجود دارد و وظیفه علم آن است که بر اسرار زندگى جاوید دست یابد.»

سپس مى افزاید: «جانداران ساده تر مثل تک یاخته اى ها در واقع مرگ ناپذیرند، چون به طور لایتناهى از طریق تقسیم یاخته اى زنده مى مانند... بنابراین چه جاى تعجّب که زندگانى جاوید بالقوه در موجودات عالى تر که از میلیون ها یاخته تشکیل شده اند مصداق داشته باشد و ما دانشمندان باید به اسرار آن دست یابیم.»

در بحث دیگرى از این مقوله تحت عنوان خواب ششصد میلیون ساله  مى خوانیم: «چنین اندیشه هایى پیوسته قوّت مى گرفت تا این که پروفسور ایتنجر به مفهوم عملى آن پرداخت. او مى گوید: "هم اکنون ما مى توانیم از حیات ابدى سخن بگوییم زیرا در قلمرو تئورى و نظریه، امکان زندگى جاوید ثابت شده است و در زمینه تکنیک به جایى رسیده ایم که مى توانیم این نظریه را عملا پیاده کنیم."»

سپس از ادامه حیات از طریق انجماد سخن گفته مى افزاید:

«وقتى درجه حرارت بدن خیلى پائین آید جریان زندگى آنقدر کند و آرام مى شود که تقریباً از سلطه زمان مى گریزد و هنگامى که درجه حرارت بدن ما، به صفر مطلق ـ صفر مطلق تقریباً 270 درجه سانتى گراد زیر صفر معمولى است! ـ نزدیک مى شود با همان مقدار انرژى که در شرایط عادى تنها براى یک ثانیه زیستن کفایت مى کند مى توان قرن ها زندگى کرد!»

سپس از بلورهاى نمکى سخن مى گوید که مربوط به صد میلیون سال قبل است و در آن فسیل هایى از باکترى هاى آن زمان وجود داشته و نامبرده آن را در محیط مناسبى کشت کرده و زنده شده و تکثیر نسل نموده ـ یعنى در حقیقت این باکترى ها بعد از یکصد میلیون سال از خواب بیدار شده اند. ـ نامبرده بعد از این ماجرا این بلورها را از نقاط مختلف جهان از جمله از مناطقى که مربوط به ششصد میلیون سال قبل! است جمع آورى کرده و فسیل هاى باکترى هاى آن را کشت مى نماید و با نهایت تعجّب مى بیند آنها نیز از خواب گران خود برخاستند! و به این ترتیب رکورد ششصد میلیون سال عمر را براى این موجودات زنده ذرّه بینى ثابت مى کند!

او معتقد است از نظر علمى این امر درباره انسان نیز مى تواند وجود داشته باشد (و این انجماد درست در لحظه قبل از مرگ صورت مى گیرد و با شرایط خاصّى حاصل مى شود که هیچگونه لطمه اى بر ارگان هاى بدن وارد نشود.)(17)

ما هرگز ادّعا نمى کنیم که اصحاب کهف در شرایط انجماد زندگى مى کردند، همین اندازه مى گوییم اگر خواب بسیار عمیق باشد و دستگاه هاى بدن فوق العاده آهسته کار کنند سوخت و ساز بدن به قدرى کم مى شود که ممکن است ذخیره هاى موجود در بدن جوابگوى قرن ها زندگى باشد، چرا که این یک خواب طبیعى نبوده و به فرمان خدا در یک شرایط استثنایى و در یک فضاى مخصوصى بوده که به گفته قرآن هرگز آفتاب به درونش نمى تابیده. ( وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَّزَاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ)(18): «و (اگر در آن جا بودى) خورشید را مى دیدى که به هنگام طلوع به سمت راست غارشان متمایل مى گردد و به هنگام غروب به سمت چپ و آنها در فراخنایى از آن (غار) قرار داشتند.»

مسأله خواب هاى طولانى در عصر ما ـ با توجّه به وضع بسیارى از جانداران که مسلّم شده است سرتاسر زمستان در خواب فرو مى روند یعنى زمستان خوابى دارند ـ مسأله اى است حل شده. در این نوع خواب ها فعالیّت حیاتى تقریباً متوقف مى گردد و تنها شعله بسیار ضعیفى از آن روشن است. ضربان قلب به قدرى خفیف مى شود که قابل احساس نیست. در این گونه موارد بدن انسان را مى توان به کوره هاى عظیمى تشبیه کرد که به هنگام خاموش شدن تنها شمعک  کوچکى از آن در حال اشتعال است، واضح است مقدار مواد انرژى زا را که یک کوره عظیم در یک روز براى سوختن کامل لازم دارد ممکن است خوراک صدها سال یک شمعک کوچک باشد.

دانشمندان مى گویند: نه تنها جانداران خون سرد که بعضى از حیوانات خون گرم نیز زمستان خوابى دارند. در دوران زمستان خوابى، فعالیّت هاى حیاتى بسیار کند مى شود و چربى ذخیره بدن آنها به تدریج مصرف مى گردد.(19)

هدف، بیان کیفیّت خواب اصحاب کهف نیست، بلکه هدف در واقع بیان دو امر است:

نخست آن که خواب آنها اجمالا یک خواب عادى و معمولى نبوده، به خصوص این که قرآن مى فرماید: «اگر از حال آنان آگاه مى شدى، از آنان مى گریختى و تمام وجودت را وحشت فرا مى گرفت!»: ( لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً)(20).

دیگر این که در این گونه خواب ها محاسبات خواب هاى معمولى حاکم نیست و ممکن است سوز و ساز بدن به قدرى کم شود که مشکل تغذیه به کلّى از میان برود.

5. ماجراى فرار بنى اسرائیل

نمونه دیگر ماجرایى است که در قرآن در سوره بقره آمده است. درباره گروهى که هزاران نفر بودند و از ترس مرگ، خانه و دیار خود را ترک کرده، فرار نمودند. ولى این فرار باعث نجات آنها نشد و به فرمان خدا همه گرفتار چنگال مرگ شدند، سپس خداوند آنها را زنده کرد. ( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیَاهُمْ)(21).

به گفته مفسّران، آنها گروهى از بنى اسرائیل بودند که به خاطر فرار از وبا و یا طاعون از دیار خود گریختند، ولى چیزى نگذشت که به همان بیمارى از جهان رفتند. یکى از پیامبران بنى اسرائیل به نام «حزقیل» از آنجا عبور کرد و از خدا خواست آنها را زنده کند و خداوند به عنوان نمونه اى از احیاى مردگان (در برابر منکران معاد) آنها را زنده کرد.

در بعضى از روایات آمده که آنها در یکى از شهرهاى شام زندگى مى کردند و گه گاه طاعون در میان آنها واقع مى شد. هر زمان مقدّمات آن را احساس مى کردند ثروتمندان که داراى قدرت کافى بودند شهر را ترک مى کردند و فقرا باقى مى ماندند و مرگ و میر در میان آنها زیاد واقع مى شد، ولى آنها که بیرون مى رفتند غالباً جان سالم بدر مى بردند. بعداً تصمیم گرفتند که هر زمان احساس وقوع طاعون کنند همگى خارج شوند و چنین کردند ولى هیچ کس نجات نیافت و همگى به فرمان خدا از دنیا رفتند.(22)

البته در آیه فوق اشاره اى به این نکته نشده که هدف از این احیاء بعد از موت نشان دادن صحنه معاد در این جهان بوده، ولى در بعضى از روایات که در  توضیح این ماجرا آمده تصریح شده که چنین هدفى در کار بوده است.(23)

باز در اینجا به تفسیر انحرافى بعضى از مفسّران به اصطلاح روشنفکر برخورد مى کنیم! از آنجا که این سرگذشت به هر حال جنبه خارق عادت دارد و مى دانیم هضم این گونه امور براى بعضى از این افراد مشکل است، از این رو وقوع چنین حادثه اى را به شکلى که ظاهر قرآن حکایت مى کند، به کلّى انکار کرده و آن را تنها بیان یک مثال! براى حیات و مرگ امّت ها ـ که در واقع کنایه اى از پیروزى و شکست آنها است ـ دانسته اند!

آنها مى گویند: آیه فوق از گروهى خبر مى دهد که قوّت و قدرت و استقلال خود را به کلّى از دست دادند به گونه اى که همچون یک امّت مرده بودند، سپس از خواب غفلت بیدار شدند و به لطف پروردگار قدرت و استقلال خود را باز یافتند.(24)

ولى مى دانیم هرگاه پاى این گونه تفسیرها و توجیه ها به حوزه قرآن کشیده شود، بسیارى از حقایق قرآنى قابل انکار خواهد بود و هرکس مى تواند آیات روشن را با میل و اراده خود تفسیرهایى مطابق دلخواه خود کند و قرآنى که رهبر و راهنماى انسان ها است تبدیل به ابزارى مى شود براى توجیه افکار و سلیقه هاى شخصى این و آن! و به جاى این که راهبر باشد، دنباله رو خواهد شد!

تفسیر به رأى که در روایات اسلامى شدیداً از آن نهى شده و کسى که قرآن را تفسیر به رأى کند همانند کسى شمرده شده که از آسمان به زمین سقوط کند، همین گونه تفسیرها است که خارج از موازین و قواعد مربوط به فهم الفاظ است.

اگر آنها مى خواهند با این گونه تفسیرها صاحبان تفکّر مادّى را قانع کنند، آنها هرگز به این چیزها قانع نمى شوند و اگر مى خواهند خوارق عادات را انکار نمایند، چنین چیزى نه مورد قبول طرفداران مذهب و نه حتّى مخالفان مذهب است.

6. داستان مقتول بنى اسرائیل

آخرین موردى که در قرآن مجید به عنوان نمونه عینى از احیاى مردگان در این جهان آمده است سرگذشتى مربوط به جمعى از بنى اسرائیل است. در این ماجرا یک نفر سرشناس از میان آنها به طرز مرموزى کشته شد و براى پیدا کردن قاتل اختلاف در میان بنى اسرائیل بالا گرفت و هر قبیله اى این قتل را به قبیله دیگرى نسبت مى داد. ادامه این کشمکش ممکن بود منجر به فتنه عظیمى شود، لذا دست به دامن موسى(علیه السلام) زدند. او هم با استمداد از الطاف الهى از طریق اعجازآمیزى که مورد قبول همه واقع گشت مسأله را حل نمود.

به این طریق که دستور داد گاوى را سرببرند، البته سربریدن آن گاو به سادگى صورت نگرفت و بهانه جویان بنى اسرائیل درباره اوصاف آن گاو کراراً به موسى(علیه السلام) مراجعه کردند و با سؤالات بى جا و بى معنا کار را به عقب انداختند. سرانجام گاوى را با اوصاف خاصّى سربریدند و قسمتى از بدن آن را بر مقتول زدند، به فرمان خدا چند لحظه زنده شد و قاتل خویش را معرفى کرد.

قرآن در آخرین بخش این ماجرا مى فرماید: «و (به یاد آورید) هنگامى را که  فردى را به قتل رساندید سپس درباره (قاتل) او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را پنهان مى کردید، آشکار مى سازد ـ سپس گفتیم: قسمتى از گاو را به مقتول بزنید (تا زنده شود و قاتل را معرفى کند). خداوند این گونه مردگان را زنده مى کند و آیات خود را به شما نشان مى دهد شاید بیندیشید"»: ( وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا وَاللهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ ـ فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَلِکَ یُحْىِ اللهُ الْمَوْتَى وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ) .(25)

عجیب این که در اینجا قطعه اى از بدن مرده را به بدن مرده دیگرى مى زنند تا زنده شود و حقیقت امر را بازگو کند! چه ارتباطى در میان این دو وجود دارد؟ و این اثر از کجا برمى خیزد؟ مسلّماً این یک سرّ الهى است که جز ذات پاک او کسى از آن آگاه نیست، همین اندازه سهولت و آسانى کار را روشن مى سازد که مسأله احیاى مردگان در جهان دیگر در پیشگاه قدرت خدا به همین سادگى است. ضرورتى ندارد که همیشه موجود زنده از موجود زنده دیگر متولّد شود بلکه ممکن است به فرمان خدا جرقه حیات و زندگى از تلاقى دو عضو برخیزد!

جمله: ( کَذَلِکَ یُحْىِ اللهُ الْمَوْتَى): «خداوند این گونه مردگان را زنده مى کند.» به وضوح بیانگر این حقیقت است که در آنجا مقتول زنده شد و یک نمونه عینى را براى حیات انسان ها پس از مرگ ارائه داد.

باز در اینجا به نویسندگانى همچون نویسنده المنار برخورد مى کنیم که اصرار دارند جمله اى را با این وضوح برخلاف ظاهر آن، بدون هیچ قرینه عقلى و لفظى و بدون هیچ ضرورتى حمل کنند.

او مى گوید: «ظاهراً چنین بوده که اگر مقتولى نزدیک شهرى یافت مى شد و قاتل او شناخته نمى شد، هرکس دست خود را با مراسم مذهبى خاصّى در آنجا مى شست، از خون آن مقتول تبرئه مى شد و هرکس نمى شست قاتل شناخته مى شد و معناى «احیاى موتى» در اینجا حفظ خون هایى است که بر اثر این نزاع و کشمکش در معرض ریخته شدن بود، یعنى خداوند به وسیله این گونه احکام جلو خونریزى بیشتر را مى گیرد.!!(26)»

همان گونه که قبلا هم اشاره شد این گونه تفسیرها ـ که نوعى بازى با الفاظ است ـ اصالت کلام الله را مخدوش مى کند و اجازه مى دهد که به هر آیه اى براى هر مقصدى استدلال کنیم و الفاظ را بر معانى کنایى و مجازى حمل نماییم بى آن که قرینه قانع کننده اى براى آن وجود داشته باشد. به علاوه هیچ نیاز و ضرورتى براى این کار وجود ندارد، زیرا پیروان مذاهب به هر حال ناچارند معجزات و خوارق عادات را بپذیرند و در این صورت چه نیازى به این توجیهات است.

ضمناً انتخاب گاو براى ذبح کردن شاید به این مناسبت است که بنى اسرائیل گاو را براى قربانى انتخاب مى کردند.

در این که انگیزه این قتل چه بوده؟ در روایات چنین آمده که: جوانى براى تملّک اموال عموى خود، او را به قتل رسانید ـ یا براى این که دختر او را به همسرى خود درآورد ـ و به این ترتیب انگیزه قتل، علاقه به مال یا زن بود (و انگیزه بسیارى از قتل ها در جهان همین است.)

در این ماجراى عجیب (مخصوصاً در جزئیات آن)، نکات آموزنده فراوانى است که چون از موضوع بحث معاد خارج است از آن صرف نظر مى کنیم و براى آگاهى بیشتر، شما را به تفسیر نمونه، جلد اول، صفحه 301 تا 311 ارجاع مى دهیم.(27)

این بود نمونه هاى مختلف و عینى احیاى مردگان که در قرآن مجید به آنها اشاره شده است و با این سخن بحث امکان معاد پایان مى گیرد و به سراغ دلایل عقلى وقوع آن مى رویم.



پی نوشتها :

1. سوره بقره، آیه 259.
2. جمله ( اَوکَالَّذى مَرَّ...) مطابق تصریح بسیارى از مفسّران عطف است بر آیه پیش از آن ( اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذى حاجَّ اِبراهیمَ...) بنابراین معنا جمله چنین مى شود «اَلَمْ تَرَ الى الَّذى مَرَّ عَلى قَرْیَة».
3. تفسیر برهان، نورالثّقلین، مجمع البیان، روح المعانى، روح البیان، فخررازى، و قرطبى ذیل آیه مورد بحث.
4. سوره بقره، آیه 260.
5. این سخن در اصل مربوط به یکى از مفسّران به نام ابومسلم است که المنار از او گرفته و به دفاع از آن برخاسته (جلد 3، صفحه 56).
6. براى اطلاع بیشتر از این روایات به تفسیر نورالثقلین، جلد اول، صفحه 275 - 282 و تفسیر درالمنثور، جلد اول، صفحه 335 مراجعه فرمایید.
7. مجمع البیان، قرطبى، فخررازى و تفسیر نورالثقلین ذیل آیه مورد بحث.
8. سوره کهف، آیه 21.
9. سوره کهف، آیه 21.
10. تفسیر کبیر، جلد 21، صفحه 105.
11. سوره کهف، آیه 25.  
12. اعلام قرآن، صفحه 171 و 172.
13. همان مدرک، صفحه 181.
14. فرهنگ قصص قرآن، صفحه 315.
15. قاموس مقدّس، صفحه 87.
16. دائرة المعارف دهخدا، ماده اصحاب کهف.
17. دانستنى ها، آذرماه 1361، شماره 80.
18. سوره کهف، آیه 17.
19. دائرة المعارف، فرهنگ نامه، ماده زمستان خوابى.
20. سوره کهف، آیه 18.
21. سوره بقره، آیه 243.
22. مجمع البیان، تفسیر فخررازى، و تفسیر نورالثقلین (ذیل آیه مورد بحث).
23. مجمع البیان، جلد 1 و 2، صفحه 347.
24. المنار، جلد 2، صفحه 458.
25. سوره بقره، آیات 72 ـ 73.
26. المنار، جلد اول، صفحه 351.
27. در آیه 55 و 56 سوره بقره نیز اشاره اى به نمونه دیگرى از صحنه هاى حیات بعد از مرگ شده که وقتى نمایندگان بنى اسرائیل همراه موسى(علیه السلام) به کوه طور رفتند و تقاضاى دیدن خدا را با چشم ظاهر داشتند، صاعقه اى مرگبار به کوه زد و کوه متلاشى شد. موسى(علیه السلام)مدهوش گشت و نمایندگان بنى اسرائیل مردند، سپس خداوند آنها را زنده کرد، شاید شکر نعمت او را بجا آورند ( ثُمَّ بَعَثْنَاکُمْ مِّنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ) .
ولى از آنجا که در آیه سخنى از این معنا (که هدف از ارائه نمونه فوق معاد بوده) وجود ندارد، این آیه را در عداد آیات مورد بحث نیاوردیم. به خصوص این که بعضى از مفسّران احتمال داده اند که بنى اسرائیل از مشاهده آن صاعقه عظیم بیهوش شدند، ولى نمردند و بعضى نیز «موت» را به معناى جهل و «بعثت» را به معناى علم تفسیر کرده اند ـ آلوسى در روح المعانى این دو تفسیر را از بعضى از مفسّران نقل کرده است - جلد اول، صفحه 239 ـ هرچند این گونه تفسیرها مخالف ظاهر آیه است، و قابل قبول نیست.
 
 
عکس روز
 

 
 
نوا
 

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهر رَمَضانَ

 
 
ورود اعضاء
   
 
اخبار قرآني
 
 
  وزارت قرآن تشکیل شود / فعالیت‌های قرآنی، متولی مشخصی در کشور ندارد
  اجرای گروه تواشیح ثامن الائمه علیه السلام در مراسم اعتکاف مساجد اصفهان
  کسب رتبه سوم توسط «مریم شفیعی» در مسابقات قرآن اردن
  معرفی نماینده ایران برای مسابقات بین‌المللی قرآن الجزایر
  آغاز فرآیند صدور کارت ورود به جلسه آزمون سراسری حفظ قرآن
  آغاز مسابقات سراسری قرآن بسیج از 9 اسفند/ تجلیل از پیشکسوتان و خانواده شهدای مدافع حرم
  معارفه مدیر عامل جدید موسسه نسیم رحمت رضوی(ثامن الائمه علیه السلام)
  از سوی مؤسسه الرحمن انجام می‌شود؛ طرح حفظ یک‌ساله قرآن در اصفهان
  بی‌توجهی مراکز پژوهشی به ترجمه‌پژوهی قرآن/ جای خالی ترجمه‌های رسانه‌ای
  دغدغه جانباز جنگ تحمیلی از بی‌توجهی به قرآن
 
 
 
میهمانان دانشجویان خردسالان   فارسی العربیة English
كليه حقوق اين سايت مربوط به مؤسسه ثامن الائمه(ع) ميباشد