:جستجو
مراکز قرآنی
منتخبين مراكز قرآني
تفسیر نور
تواشیح
پرتال ثامن الائمه
زمان
 

چهارشنبه 27 تير 1397

 
 
خلاصه آمار سايت
 
 
 
 
.امام علي (عليه السلام) مي فرمايند : شتاب پيش از توانايي بر كار و سستي پس از به دست آوردن فرصت ، از بي خردي است .
 
 
 
تفسیر موضوعی قرآن کریم

برگرفته شده از کتاب پیام قرآن نوشته آیت الله العظمی مکارم شیرازی

پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلّم)

درباره پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز آیات مختلفى در قرآن مجید وجود دارد که در مسأله عصمت سؤال برانگیز است و عمدتاً آیات زیر مى باشد:
الف- (اِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحَاً مُّبِیناً - لِّیَغْفِرَ لَکَ اللهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مَا تَاَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُّسْتَقِیماً): «ما براى تو فتح آشکارى فراهم ساختیم - تا خداوند گناهان گذشته و آینده تو را بیامرزد و نعمتش را بر تو تمام کند، و به راه راست هدایتت فرماید».(1)
با توجّه به این که «ذَنب» به معناى گناه است چگونه این معنا با مقام والاى عصمت آن پیامبر بزرگ سازگار است؟
در این جا مفسّران بحث هاى فراوانى دارند و در مقام پاسخ به این سؤال تفسیرهاى گوناگونى ذکر کرده اند، از جمله این که:
منظور همان ترک اولى است که هیچ منافاتى با مقام عصمت ندارد، زیرا اگر انسان کار خوبى بجا آورد، و از کار بهتر از آن صرفنظر کند به آن ترک اولى گفته مى شود. (دقّت کنید) در حالى که نه تنها گناهى انجام نداده بلکه مستحبى را بجا آورده، ولى بالاتر از آن هم مستحب دیگرى بوده است و اطلاق ذنب و گناه بر چنین کارى به خاطر مقام والاى آنهااست، چرا که گفتیم «حَسَناتُ الاَبرَارِ سَیِّئاتُ المُقَرَبِینَ».
دیگر این که منظور گناه امّت است (بنابراین آیه چیزى در تقدیر دارد که همان کلمه «امّت» مى باشد).
دیگر این که منظور گناهانى است که در حق پیامبر(صلى الله علیه وآله) مرتکب شدند، زیرا ذنب معناى مصدرى دارد که گاه اضافه به فاعل و گاهى اضافه به مفعول مى شود- مُسلماً بعد از فتح مکّه دشمنان نمى توانستند همان گناهان و مظالمى را که قبلاً درباره پیامبر(صلى الله علیه وآله)مرتکب مى شدند انجام دهند.
ولى غیر از این تفسیرهاى سه گانه که در بالا ذکر شد و تفاسیر دیگرى که به خاطر عدم اهمّیّت آنها از ذکرشان چشم پوشیدیم، تفسیرى داریم که از جهات مختلفى با مضمون و محتواى آیات فوق و قرائن موجود در آنها سازگارتر است و با روایات معصومین(علیهم السلام) نیز هماهنگ مى باشد:
توضیح این که: براى فهم معناى آیه باید تعبیرات قبل و بعد آن، و تعبیراتى که در خود آیه است دقیقاً مورد توجّه قرار گیرد. در این آیه با صراحت رابطه اى در میان فتح مزبور و آمرزش این گناهان برقرار شده که مى فرماید: هدف از این فتح مبین (صلح حدیبیه یا به قول بعضى فتح مکه) این بود که خداوند گناهان گذشته و آینده تو را بیامرزد.
از این گذشته آمرزش گناهان گذشته قابل درک است، امّا گناهانى که هنوز صورت نگرفته چگونه ممکن است مشمول آمرزش الهى شود؟ آیا مفهوم این سخن،دادن چراغ سبز براى هرگونه گناه در آینده است؟ این که یک امر غیر منطقى و نامعقول است.
دقّت در این دو نکته ما را به مفهوم واقعى آیه واقف مى سازد و آن این که: معمولاً هنگامى که یک انقلاب الهى رخ مى دهد، آنها که منافع نامشروعشان بر اثر آن به خطر افتاده، و همچنین وفاداران به سُنن خرافى و متعصّب هاى بى منطق و متحجّران خشک که عقائد نادرست خویش را در خطر مى بینند، در برابر آن موضع مى گیرند و براى درهم کوبیدن آن انقلاب، هرگونه نسبت ناروا به آن مى دهند، دروغ ها مى پردازند و تهمت ها مى زنند، و گناهان مختلفى را براى رهبر آن انقلاب ردیف مى کنند، از جمله این که او در میان مردم تفرقه انداخته است . به مقدّسات توهین مى کنند و مى گویند: هدفش ریاست و حکومت بر مردم و رسیدن به مال و مقام است، آلت دست دیگران و مجرى اهداف بیگانگان است!! و اگر آن انقلاب پیروز نشود، نه تنها این تهمت ها ادامه مى یابد بلکه پررنگ تر هم مى شود، و اصولاً شکست انقلاب به عنوان دلیلى بر صدق این ادّعاها تلقّى خواهد شد.
ولى هنگامى که با عنایات الهى انقلاب پیروز شد، سنّت هاى خرافى درهم شکست، منافع نامشروع ظالمان قطع شد و حقانیّت دعوت آن رهبر آسمانى روشن گشت تمام این گناهان فرضى و تهمت ها چه آنها که مربوط به گذشته بود و چه آنها که در آینده طرح مى شد و شیوع پیدا مى کرد، همه برچیده خواهد شد و هجوم و حمله و تهمت هاى ناروا جاى خود را به افسوس و ندامت و پشیمانى مى دهد، و حتّى منافقان کوردل و متعصّباتى که حاضر به ایمان آوردن نباشند خاموش مى شوند، چون حناى خود را بى رنگ مى بینند.
لذا خداوند به پیغمبرش مى گوید: ما این فتح مبین را براى تو پیش آوردیم تا خداوند تمام گناهان گذشته و آینده تو را (که آنها به زعم خود بر مى شمرند) بپوشاند و از میان ببرد.(2)
از این جا روشن مى شودکه چرا نسبت این غفران به خدا داده شده، زیرا او وسائل آن را که همان فتح مبین است فراهم ساخته است.
جالب این که در حدیثى که در کتاب عیون الاخبار از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) نقل شده اشاره بسیار روشنى بر این مطلب مى بینیم. آن جا امام(علیه السلام) در جواب سؤال مأمون از این که چگونه این آیه با عصمت انبیاء سازگار است؟ فرمود: «لَمْ یَکُنْ اَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِکِى مَکَّةَ اَعْظَمُ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللهِ»: «هیچ کس نزد مشرکان مکّه گناهش بزرگ تر از رسول خدا نبود.» سپس در توضیح آن مى فرماید: «به خاطر این که آنها سیصد و شصت بت مى پرستیدند، هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) آنها را به توحید دعوت کرد بسیار بر آنان گران آمد و از روى تعجّب گفتند:" آیا او همه خدایان ما را به یک خدا تبدیل کرده؟ چه چیز عجیبى است»؟! سپس مى افزاید: «فَلَمَّا فَتَحَ اللهُ تَعَالَى عَلَى نَبِیِّهِ مَکَّةَ قَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ اِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحَاً مُّبیناً لِیَغْفِرَلَکَ اللهُ مَا تَقَّدَمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ عِنْدَ مُشْرِکِى اَهْلِ مَکَّةَ، بِدُعَائِکَ تُوحِیدَ اللهِ فِیمَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ لاَِنَّ مُشْرِکِى مَکَّةَ اَسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَکَّةَ، وَ مَنْ بَقِىَ مِنْهُمْ لَمْ یَقْدِرْ عَلى اِنْکَارِ التَّوْحیدِ اِذ اَدْعَى النَّاسَ اِلَیْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ فِى ذلِکَ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَیْهِمْ!» :هنگامى که خداوند مکّه را براى پیامبرش فتح کرد خداوند فرمود:"اى محمّد! ما فتح آشکارى را براى تو فراهم کردیم تاگناهان گذشته و آینده اى که نزد مشرکان عرب، به خاطر دعوت به سوى توحید داشتى و دارى، ببخشد" چرا که بعضى از مشرکان ایمان آوردند و بعضى نیز از مکّه خارج شدند، و آنها که باقى ماندند نمى توانستند توحید را، هنگامى که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مردم را به سوى آن مى خواند انکار کنند، لذا گناهش نزد آنها در این مسأله (و سایر مسائلى که به او نسبت مى دادند) به خاطر پیروزى بر آنها بخشوده شد!»
هنگامى که مأمون این تفسیر را شنید عرض کرد: «لِلّهِ دَرُّکَ یَا اَبَا الْحَسَنِ»: «آفرین بر تو اى ابا الحسن»!(3)
همین معنا با تعبیرات دیگرى در حدیثى که سیّد بن طاووس در کتاب سعد السعوداز طرق ائمه اهل بیت(علیهم السلام) روایت کرده است نقل شده که قریش و اهل مکّه قبل از هجرت و بعد از آن، گناهان زیادى به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نسبت مى دادند، هنگامى که مکّه فتح شد و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) با آن کرامت و محبّت با آن دشمنان بى رحم رفتار کرد، آنها از تمام گناهانى که به او نسبت مى دادند صرفنظر کردند».(4)
در پایان آیه مى فرماید: «نعمتش رابر تو تمام کند و به راه راست هدایتت فرماید»: (وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُّسْتَقیماً).
پیدا است که با این فتح بزرگ نعمت خداوند نه تنها بر پیامبر بلکه بر تمام جوامع اسلامى تکمیل شد، زیرا براى همیشه دشمنان سر سخت اسلام شکست خوردند و راه روشنى براى پیشرفت هر چه بیشتر در برابر آن حضرت و مسلمین قرار داده شد.
ب- در آیه دیگرى مى خوانیم: خداوند به پیغمبرش خطاب کرده و مى فرماید:
«خداوند تو را بخشید، چرابه آنها اجازه دادي پیش از آن که راستگویان براى تو آشکار شوند و دروغگویان را بشناسى»: (عَفَا اللهُ عَنْکَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکَاذِبینَ)(5)
آیا تعبیر به عفو از یک سو و عقاب و سرزنش و سؤال از این که چرا به آنها اجازه دادى از سوى دیگر، دلیل بر آن نیست که اجازه اى را که پیامبر به گروهى از منافقان دادند که از شرکت در میدان جهاد خوددارى کنند کار خلافى بوده است ؟ آیا این آیه با مقام عصمت آن حضرت سازگارى دارد؟
جالب این که در این آیه خداوند نخست سخن از عفو مى گوید و بعد عتاب مى کند! ولى بعضى از ناآگاهان بدون توجّه به این لطف بیان الهى، چنان جسورانه نسبت به این مسأله برخورد کرده اند که آیه را دلیل بر امکان صدور گناه از پیامبر(صلى الله علیه وآله)دانسته اند! از جمله زمخشرى در کشّاف ذیل تفسیر این آیه مى نویسد: «جمله (عَفَااللهُ عَنْکَ) کنایه از جنایت است، زیرا عفو در چنین جایى به کار مى رود و معناى آیه این است که تو خطا کردى و بدکارى انجام دادى»!(6)
در حالى که اگر کمى بیشتر در محتواى آیه و صدر و ذیل آن و تعبیراتى که در آیات آمده دقّت مى کردند مى دانستند که کلمه عفو و عتاب نسبت به حضرت در واقع براى بیان زشتى کار منافقان است، و روى سخن را به پیامبر کردن نوعى تعبیر کنایى لطیف براى بیان یک واقعیت مهم است.
توضیح این که: گاه انسان یکى از دوستانش را مورد عتاب و خطاب قرار مى دهد که چرا نگذاشتى فلان کس رسوا شود و مردم او را بشناسند؟ و در حقیقت این عتاب و خطاب مقدّمه اى است براى انتقاد از شخص ثالث.
این موضوع را با ذکر مثالى مى توان روشن ساخت: فرض کنید کسى بخواهد به صورت فرزند بى گناه شما سیلى بزندودر این حال یکى از دوستان شما دست او را بگیرد، مسلّماً از این کار ناراحت نمى شوید، ولى گاهى براى اثبات زشتى باطن آن شخص روى سخن را به دوستتان کرده و به صورت عتاب مى گویید: چرا نگذاشتى سیلى بزند تا همه مردم این مرد سنگدل را بشناسند؟ این سخن که در لباس عتاب و سرزنش یک دوست است در واقع کنایه بلیغى است از بى رحمى و سنگدلى آن مرد ستمگر.
در بعضى از تعبیراتى که از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) در تفسیر این آیه نقل شده این تعبیر آمده است که امام(علیه السلام) فرمود: «هذا مِمّا نَزَلَ "اِیَّاکَ اَعْنِى وَ اسْمَعِى یَا جَارَهُ"، خَاطَبَ اللهُ تَعَالى بِذلِکَ نَبِیَّهُ، وَ اَرَادَ بِهِ اُمَّتَهُ»: «این آیه از قبیل ضرب المثل معروف عرب است که مى گوید: "به تو مى گویم، ولى اى همسایه تو بشنو"، خداوند نیز روى سخن را در این آیه به پیامبرش کرده ولى منظور امّت است.»(7)
این سخن ممکن است اشاره به همان مطلبى باشد که در بالا گفته شد. شاهد این سخن آن که در آیات دیگرى از قرآن به پیامبر(صلى الله علیه وآله) اجازه داده شده است که وقتى مؤمنان از آن حضرت اجازه مى خواهند که از شرکت در بعضى کارهاى مهم به خاطر گرفتارى هاى شخصى معاف شوند پیامبر به هرکس که مى خواهد و صلاح مى بیند اجازه دهد (فَاءِذَا استَأذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِّمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللهَ): «هرگاه براى بعضى کارهاى (مهمّ) خود از تو اجازه بخواهند،به هر کدام که مى خواهى (و صلاح مى بینى) اجازه ده، و برایشان از خدا آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده و مهربان است»(8)
بنابراین با این اجازه الهى مانعى وجود نداشته که پیامبر به گروهى از منافقان اجازه دهد تا از شرکت در جهاد خوددارى کنند، به خصوص این که شرکت آنها مشکلى از مسلمانان را حل نمى کرده و شاید مشکلاتى هم مى آفریده است.
از مجموع این جهات مى توان فهمید که تفسیر بالا تفسیر مناسبى براى آیه فوق است، و در آیه چیزى که مخالف مقام عصمت باشد وجود ندارد.

ج- آیه دیگرى که در مورد ازدواج پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) با همسر مطلّقه پسر خوانده خود، (زید) نازل شده است نیز براى گروهى سؤال برانگیز است.
این آیه با صراحت مى گوید: هنگامى که اختلاف میان زید و همسرش پیدا شد، پیامبر(صلى الله علیه وآله) کراراً او را از طلاق دادن بازداشت، ولى هنگامى که این توصیف ها مؤثّر واقع نشد و او همسرش را طلاق داد، پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را به همسرى خود درآورد تا از یک سو یک سنّت غلط جاهلى را که مى گفت: همسر پسر خوانده انسان همانند همسر پسر واقعى او بر انسان حرام است درهم بشکند، و از سوى دیگر شکست زینب ،همسر زید را جبران نماید; زیرا او دخترزاده عبدالمطلب و دختر عمّه پیامبر و از یک خانواده بزرگ بود که به توصیه پیامبر(صلى الله علیه وآله) تن به ازدواج زید ـ که برده آزاد شده اى بود ـ داده بود، و مسلّماً آن ازدواج براى او گران بود و این جدائى گران تر! (دقّت کنید).
در اینجا قرآن مى گوید: (وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشهُ النَّاسَ وَاللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْناکَهَا لِکَىْ لاَ یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَکَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولاً): «(به خاطر بیاور) زمانى را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودى (به فرزند خوانده ات "زید" مى گفتى: "همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا بپرهیز" و در دل خود چیزى را پنهان مى داشتى که خداوند آن را آشکار مى کند، و از مردم مى ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى. هنگامى که زید نیازش را از آن زن به سر آورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآوردیم تا مشکلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده هایشان ـ هنگامى که از آنها بى نیاز شدند (و آنها را طلاق دادند) ـ نباشد، و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنّت غلط تحریم این زنان باید شکسته شود)».(9)
در اینجا میدان به دست ناآگاهان و گاه مغرضان افتاده که یک مشت افسانه هاى دروغین به هم بافته و بر قرآن تحمیل کنند و به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نسبت دهند.(10) آنچه در اینجا براى ما مهم است و باید به توضیح آن پرداخت دو جمله اى است که در آیه فوق آمده، وگرنه افسانه هاى خرافى که اثرى از آن در آیات قرآن وجود ندارد ، چیزى نیست که ما بخواهیم مورد بررسى قرار دهیم و از آن دفاع کنیم.
در یک جمله مى فرماید: (وَ تُخْفى فى نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدیهِ) «ودر دل خود چیزى را پنهان مى داشتى که خداوند آن را آشکار مى کند.» و در جمله دوم مى خوانیم: (وَ تَخْشَى الْنَّاسَ وَ اللهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشَاهُ): «از مردم مى ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى.»
آیا این دو جمله با مقام عصمت پیامبر منافات ندارد؟
جمله اول مفهومى ظاهراً سربسته دارد، ولى افسانه پردازان مطالب زیادى به آن بسته اند و خوراک مناسبى به دست دشمنان اسلام داده تا رسول الله (صلى الله علیه وآله) را ـ العیاذ بالله ـ متهّم کنند که او نسبت به همسر زید عشق و علاقه داشت.
در حالى که این مسأله را خود آیه تکذیب مى کند زیرا مى گوید: تو بارها به زید توصیه مى کردى که همسرت را طلاق مده ـ توجّه داشته باشید که جمله «اِذْ تَقُولُ» به صورت فعل مضارع است و دلیل بر استمرار مى باشد ـ و اگر مسأله آن گونه که دشمنان پنداشته اند باشد، باید پیامبر(صلى الله علیه وآله) از طرح مسأله طلاق استقبال کند یا لااقل سکوت اختیار کند، نه این که به طور مکرّر از آن نهى نماید.
در مورد جمله دوم نیز گفته اند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) به چه دلیل از مردم مى ترسید در حالى که خداوند سزاوارتر است از خداوند بترسد.
ولى على رغم احتمالات متعدّدى که در تفسیر این آیه و مخصوصاً این دو جمله داده شده، تا آنجا که بعضى از مفسّران معروف نیز به اشتباه افتاده اند، اگر تنها در متن خود آیه ـ مخصوصاً جمله هاى قبل و بعد از این دو جمله ـ دقّت مى کردند مفهوم آیه روشن و گویا است، ولى هنگامى که از قبل و بعد آن بریده شود ابهامات زیادى بر آن سایه مى افکند.
تفسیر آیه با توجّه به بندبند جمله هاى آن چنین است: خداوند به زید که پسر خوانده محمد بن عبدالله (صلى الله علیه وآله) بود( او قبلاً غلام و برده اى بود که رسول الله (صلى الله علیه وآله) او را آزاد کرد، و چون داراى هوش و درایت و کفایت بود او را به منزله فرزند خود برگزید ) نعمت ایمان را بخشیده بود، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز او را مشمول نعمت خود قرار داد و آزادش کرد و حتّى او را همچون فرزند خود پذیرفت، و دختر عمه اش را که از یک خانواده سرشناس و با شخصیت بود به همسرى او درآورد، این است مفهوم جمله (اَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ وَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِ) و از جمله بعد استفاده مى شود که اختلافى میان زید و همسرش واقع شد به طورى که به فکر طلاق او افتاد، و پیامبر(صلى الله علیه وآله)پیوسته او را از این کار منع مى کرد و دعوت به تقوا و پرهیزکارى مى نمود (أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللهَ).
در اینجا پیامبر(صلى الله علیه وآله) در میان دو جریان قرار گرفته بود: از یک سو فکر مى کرد اگر صلح میان دو همسر حاصل نشود و کارشان به طلاق و جدایى بینجامد باید براى جبران شکستى که دامن گیر دختر عمه اش زینب شده ـ که حتّى برده آزاد شده اى او را طلاق داده ـ وى را به همسرى خود برگزیند، و از سوى دیگر از این بیم داشت که مردم مخصوصاً منافقان که منتظر بهانه بودند براین امر او از دو جهت خرده گیرند:
نخست این که: یک سنّت ریشه دار جاهلى عرب را درهم مى شکست چون آنهاهمسر پسر خوانده را همچون همسر فرزند حقیقى مى دانستند و ازدواج با او را همچون ازدواج با عروس خود حساب مى کردند.
دیگر این که: ازدواج با همسر مطلّقه یک برده آزاد شده را دون شأن پیامبراعظم (صلى الله علیه وآله)فکر مى کردند و بر او عیب مى شمردند.
ولى اراده خداوند بر این تعلّق گرفته بود که بعد از آن جدایى، این ازدواج صورت گیرد و این سنت غلط درهم کوبیده شود، همان گونه که ذیل آیه مى گوید: «مشکلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده هایشان ـ هنگامى که از آنها بى نیاز شدند (و آنها را طلاق دادند) ـ نباشد»: (لِکَىْ لاَ یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً).
بنابراین آنچه پیامبر(صلى الله علیه وآله) در دل مخفى مى داشت و سرانجام خداوند آن را آشکار ساخت همان ازدواج با همسر زید بود، در صورتى که زید اصرار به طلاق او داشته باشد و چیزى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از آن بیم داشت عکس العمل هایى بود که انتظار مى رفت در مقابل شکستن این سنّت جاهلى و همچنین ازدواج با زنى که در شأن پیامبر(صلى الله علیه وآله)نبود نشان دهند. ترس تا زمانى بود که فرمان قطعى الهى صادر نشده بود، ولى هنگامى که فرمان قطعى صادر شد که تو وظیفه دارى با آن زن مطلّقه ازدواج کنى و هر دو سنّت غلط را درهم بشکنى و حتّى صیغه این عقد را خداوند جارى کرد همان گونه که در متن قرآن آمده است (زوَّجْناکَها) از آن پس پیامبر هیچ گونه ترس و تردیدى در این مسأله به خود راه نداد.
جالب این که در آیه بعد نیز بر این معنا تأکید کرده، مى فرماید: «هیچ گونه منعى بر پیامبر در آنچه خدا براى او مقرر داشته نیست، این سنّت الهى در مورد کسانى که پیش از این بوده اند نیز جارى بوده و فرمان خدا روى حساب و تدبیر کاملى است»: (مَّا کَانَ عَلَى النَّبِىَّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللهُ لَهُ سُنَّةَ اللهِ فِى الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کَانَ اَمْرُ اللهِ قَدَراً مَّقْدُوراً).(11)
این آیه با صراحت مى گوید: کارى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در این حادثه انجام داد یک فریضه الهى بود، و برنامه اى بود که در پیشینیان نیز وجود داشته و این یک فرمان حساب شده الهى است که مى بایست انجام گیرد.
مسلّماً اگر مسأله یک خواسته شخصى و علاقه خصوصى بود این تعبیرات درباره آن معنا نداشت، ولى نه دشمنان مغرض گوششان بدهکار این مسائل است و نه بعضى از قصّه پردازان ناآگاه که افسانه هاى دروغین پر سر و صدا را در مورد این گونه ماجراها بر واقعیّات ترجیح داده اند.
ولى خوشبختانه تعبیرات قرآن در این جا بقدر کافى گویا است. قابل توجّه این که در حدیثى که مفسّر معروف اهل سنّت قرطبى از امام على بن الحسین(علیه السلام) نقل کرده چنین مى خوانیم: «به پیغمبر(صلى الله علیه وآله) وحى فرستاده شد که زید، زینب را طلاق خواهد داد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را تزویج خواهد کرد، و لذا هنگامى که زید خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)آمد و از اخلاق زینب و عدم اطاعت او شکایت کرد و گفت در نظر دارد او را طلاق دهد، رسول الله(صلى الله علیه وآله) او را نصیحت کرد و فرمود :"از این سخن بپرهیز و همسرت را نگه دار"، در حالى که یقین داشت سرانجام (به خاطر ناسازگارى ) از او جدا خواهد شد و با پیامبر ازدواج خواهد کرد (طبق وحى الهى ) و این همان چیزى است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در دل مخفى داشت و نخواست او را امر به طلاق کند، به خاطر این که از این بیم داشت که مردم به او خرده بگیرند که چگونه همسر مطلّقه غلامش را به ازدواج خود درآورده و او را تشویق به طلاق کرده. ولى خداوند به خاطر همین معنا پیامبرش را مورد عتاب قرار داد که چرا از مردم در چیزى که خدا مباح ساخته بود، بیم داشت و به زید مى فرمود:" همسرت را نگاه دار" با این که مى دانست او را طلاق مى دهد و او را آگاه ساخت که خداوند در هر حال سزاوارتر است که از او بیم داشته باشد». سپس قرطبى مى افزاید: «علماى ما مى گویند: "این بهترین سخنى است که در تفسیر این آیه گفته شده است " و تمام اهل تحقیق از مفسّران و علماى راسخین آن را پذیرفته اند». و در ادامه این سخن مى افزاید: «ترمذى ـ ضمن اشاره به این حدیث ـ در نوادر الوصول چنین مى گوید: " على بن الحسین(علیه السلام) این سخن را از خزانه علم آورده و گوهرى از جواهرات و درّ گران قیمتى از دُرها"است.»(12)
د- آیه دیگرى که درباره پیامبر(صلى الله علیه وآله) سؤال انگیز شده آیه 68 سوره انعام است، آنجا که مى گوید: (وَ اِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِى آیَاتِنَا فَاَعْرِضْ عَنْهُم حَتّى یَخُوضُوا فِى حَدیثٍ غَیْرِهِ وَ اِمَّا یُنْسِیَنَّکَ الْشَّیْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَى مَعَ الْقَومِ الظَّالِمِینَ): «هرگاه کسانى را دیدى که آیات ما را استهزا مى کنند، از آنها روى بگردان تا به سخن دیگرى بپردازند. و اگر شیطان تو را به فراموشى افکند، پس از یاد آورى با این گروه ستمکار منشین».
سؤال این است که اگر شیطان بتواند در روح پاک پیامبر نفوذ کند و حکم الهى را دائر به ترک مجالست با اهل باطل از یاد او ببرد، چگونه ممکن است در برابر خطا معصوم باشد؟ و به تعبیر دیگر یکى از دو شاخه عصمت مصونیّت از سهو و نسیان و خطا است، آیا آیه فوق این مطلب را مخدوش نمى کند؟

پاسخ

دقّت در آیه بعد از آن به خوبى این نکته را روشن مى سازد که گرچه ظاهراً روى سخن در این آیه به پیامبر(صلى الله علیه وآله) است، امّا در واقع منظور پیروان او هستند که اگر گرفتار فراموش کارى شدند و در جلسات آلوده به گناه و استهزاء کفار نسبت به مقدّسات شرکت کردند، به محض این که متذکّر شوند باید از آن جا برخیزند و بیرون روند، و در حقیقت از قبیل ضرب المثل معروف عرب است که مى گوید: «اِیَّاکَ اَعْنِى وَ اسْمَعِى یَا جَارَه»: «مخاطبم توئى، ولى همسایه تو بشنو»:(13)آن چنین مى خوانیم: (وَ مَا عَلَى الَّذِینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسَابِهِم مِّنْ شَىءٍ وَلکِنْ ذِکرَى لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ): «و(اگر) افراد با تقوا(براى ارشاد و اندرز با آنها بنشینند)، چیزى از حساب (و گناه) آنها بر ایشان نیست، ولى (باید تنها) براى یادآورى آنها باشد، شاید (بشنوند و) تقوا پیشه کنند»(14)
همان گونه که ملاحظه مى کنیم در این آیه سخن از افراد با تقوا است و ناظر به توده مسلمین است، نه شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حالى که این آیه بحث آیه گذشته را تکمیل مى کند.
نظیر این گونه بحث ها در گفتگوهاى روز مرّه و در ادبیات زبان هاى مختلف فراوان دیده مى شود که روى سخن را به کسى مى کنند و هدف، شخص یا اشخاص دیگرى است.
از جمله در آیه 23 سوره اسراء به هنگام توصیه درباره پدر و مادر مى خوانیم: (وَ قَضى رَبُّکَ اَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاَّ اِیَّاهُ وَ بِالْوَالِدَیْنِ اِحْسَاناً اِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ اَحَدُهُمَا اَو کِلَاهُما فَلاَ تَقُل لَّهُمَا اُفٍّ وَ لاَ تَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَّهُمَا قَولاً کَریِماً): «و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکى کنید. هرگاه یکى از آن دو یا هر دو، نزد تو به سنّ پیرى رسند، کم ترین اهانتى به آنها روا مدار و بر آنها فریاد مزن و گفتار (لطیف و سنجیده و) بزرگوارانه به آنها بگو.»
روشن است که ضمیر «ربّک» خطاب به پیامبر(صلى الله علیه وآله) است، در حالى که «اَلاّ تَعْبُدُوا» خطاب به همه مؤمنان مى باشد ـ زیرا به صورت صیغه جمع است ـ سپس در جمله (اِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ) تا آخر آیه تمام ضمیرها مفرد است و مخاطب در آن، پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى باشد، در حالى که مى دانیم رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) سالیان دراز قبل از نبوّت، پدر و مادر خود را از دست داده بود، بنابراین اینگونه دستورات درباره احترام والدین به صورت خطاب به پیامبر(صلى الله علیه وآله) از قبیل همان ضرب المثل معروف «اِیّاکَ اَعْنِى وَ اسْمَعى یا جاره» است.
اینکه جمعى از مفسّران اهل سنّت پذیرفته اند که مانعى ندارد مخاطب آیه مورد بحث پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد، و چنین نسیانى براى او جایز است، صحیح به نظر نمى رسد چرا که مورد آیه نسیان احکام الله است. مگر مى شود پیامبر(صلى الله علیه وآله)حکم الهى را فراموش کند و اگر فراموش کند چه اعتماد و اطمینانى به سخنان او در مسأله وحى که اساس دعوت او است باقى مى ماند؟

هـ بعضى از آیات سوره ضحى نیز از جمله آیاتى است که براى ما که معتقد به لزوم عصمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) از آغاز عمر هستیم ایجاد سؤال مى کند، آنجا که مى فرماید: (اَلَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَأَوى ـ وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدى - وَ وَجَدَکَ عَائِلاً فَاَغْنى): «آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد ـ و تو را گمشده یافت و هدایت کرد ـ و تو را نیازمند یافت و بى نیاز نمود؟!».(15)
در تفسیر این آیه و بیان محتواى آن، مفسّران بیانات گوناگونى دارند. افراد کمى آیه را به معناى گمراهى و کفر تفسیر کرده اند و حتّى بعضى از مفسّران ناآگاه و بى خبر از دلایل عصمت گفته اند که: پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) چهل سال به آیین قوم خود (آیین بت پرستى) بود تا این که از سوى خداوند هدایت شد.
ولى تمام مفسّران شیعه و جمهور مفسّران اهل سنّت ـ همان گونه که فخر رازى اعتراف کرده است ـ این تفسیر را براى آیه نپذیرفته اند، و جملگى اتفاق بر این دارند که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) یک لحظه در تمام عمرش کفر نورزید و مشرک نبود.
این مفسّران در تفسیر آیه بیانات متعدّدى دارند، و تفسیرهاى زیادى ذکر کرده اند که بالغ بر بیست تفسیر مى شود که فخر رازى ذیل آیه مورد بحث همه را جمع آورى کرده است. آنچه از میان آنها قابل توجّه است، و با محتواى آیه و سایر آیات قرآن مجید سازگار مى باشد چند تفسیر زیر است:
1- با توجّه به آیه قبل و بعد از آن که اشاره به دوران کودکى و جوانى پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى کند، و اشاره به این است که تو در آن دوران (کراراً) گم شدى و جانت به خطر افتاد ـ یک بار مادر رضاعى تو حلیمه سعدیه بعد از پایان دوران شیرخوارى، تو را به مکّه مى آورد تا به عبدالمطلب دهد در وسط راه در میان درّه ها گم شدى، و بار دوم در درّه هاى مکّه آن گاه که در حمایت عبدالمطلب بودى و مرتبه سوم در آن هنگام که با عمویت ابوطالب در قافله اى به سوى شام مى رفتى و در یک شب تاریک و ظلمانى راه را گم کردى و گم شدى ـ خداوند در تمام این موارد تو را هدایت فرمود و به آغوش پر مهر جد یا عمویت باز گرداند.
شاهد این که در آیه قبل از آن اشاره به مسأله یتیمى پیامبر(صلى الله علیه وآله) شده است، و آیه بعد از آن اشاره به فقر مادّى آن حضرت است، ضلالت و هدایتى که در وسط این دو واقع شده نیز همان هدایت و ضلالت مادّى و جسمانى است، در غیر این صورت قرار گرفتن هدایت معنوى در میان این دو امر مادّى چندان مناسب به نظر نمى رسد (دقّت کنید).
2- منظور از ضلالت و هدایت همان ناآگاهى و آگاهى نسبت به اسرار نبوّت و قوانین اسلام و معارف قرآن است، یعنى تو هرگز از این امور آگاه نبودى، خدا بود که این نور را در قلب تو افکند تا به وسیله آن انسان ها را هدایت کنى.
شاهد این سخن آیات دیگرى از قرآن است، از جمله آیه 52 سوره شورى که مى گوید: (مَا کُنْتَ تَدْرِى مَا الْکِتَابُ وَ لَا الْاِیِمَانُ وَلکِنْ جَعَلْنَاهُ نُوراً نَّهْدِى بِهِ مَنْ نَّشَاءُ مِنْ عِبادِنا): «تو پیش از این نمى دانستى کتاب و ایمان چیست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى) ولى ما آن را نورى قرار دادیم که بوسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت مى کنیم و به یقین تو به سوى راه راست هدایت مى کنى»
بدیهى است پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبل از رسیدن به مقام نبوّت و رسالت گرچه موحّد و یکتاپرست بود، ولى فاقد این فیض الهى یعنى مقام رسالت و معارف قرآنى بود، خدا دست او را گرفت و هدایتش فرمود و بر این مقام نشاند.
تعبیر (نَهْدِى بِه مَنْ نَّشاءُ مِنْ عِبَادِنَا) در این آیه نشان مى دهد که منظور از هدایت در اینجا همان هدایت به اسلام است.
در آیه 3 سوره یوسف نیز مى خوانیم: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا اَوْحَیْنَا اِلَیْکَ هذَا الْقُرآنَ وَ اِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ): «ما بهترین سرگذشتها را به وسیله این قرآن که به تو وحى کردیم، براى تو شرح مى دهیم و به یقین پیش از این، از آن غافل بودى.»
اگرچه این تفسیر، هدایت و ضلالت به مفهوم معنویش تفسیر شده و چنان که گفتیم با آیه قبل و بعد از آن متفاوت است، ولى توجّه به آیات دیگر قرآن از باب «الْقُرآنُ یُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً» قرینه قابل ملاحظه اى براى این تفسیر است.
3- منظور از «ضالّ» در این جا گم شده بودن از نظر شخصیت در میان قوم و جمعیت خویش است» چنان که در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام)مى خوانیم که فرمود: «وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ، اَىْ ضالَّةً فِى قَوْمٍ لاَ یَعْرِفُونَ فَضْلَکَ فَهَدَاهُمْ اِلَیْکَ»: «خداوند تو را گم شده و ناشناخته در میان قومى یافت که مقام فضل تو را نمى دانستند، و او آنان را به سوى تو هدایت کرد.»(16)
همین معنا به تعبیر دیگرى در تفسیر نورالثّقلین از عیون اخبار الرضا(علیه السلام) آمده است.(17)
اطلاق واژه «ضّال» و «ضالة» بر این معنا معمول است، چنانکه در حدیثى از حضرت على بن ابى طالب (علیه السلام)آمده است: «اَلْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ»: «دانش گمشده انسان با ایمان است».(18)
به این ترتیب آیه داراى چند تفسیر زنده است که با مقام عصمت منافات ندارد.



پی نوشتها:

1. سوره فتح، آیه 1 و 2.
2. «غفر» و «غفران» و «مغفرت» به گفته مقاییس اللغة در اصل به معناى پوشاندن چیزى است، و به همین جهت به آمرزش گناهان نیز اطلاق مى شود.
3. تفسیر نورالثقلین، جلد 5، صفحه 56، حدیث 18.
4. همان مدرک، حدیث 17، با تخلیص و اقتباس.
5. سوره توبه، آیه 43.
6. کشّاف، جلد 2، صفحه 274.
7. تفسیر برهان، جلد 2، صفحه 130، حدیث 1.
8. سوره نور، آیه 62.
9. سوره احزاب، آیه 37.
10. علاقه مندان مى توانند براى آگاهى بیشتر از این داستان هاى مجعول و نقد آنها به جلد 17 تفسیر نمونه، ذیل آیه فوق مراجعه فرمایند.
11. سوره احزاب، آیه 38.
12. تفسیر قرطبى، جلد 8، صفحه 5272، ذیل آیات مورد بحث.
13. در تعبیر روز مرّه فارسى معادل این ضرب المثل این است: در به تو مى گویم دیوار تو بشنو!
14. سوره انعام، آیه 69.
15. سوره ضحى، آیه 6 تا 8.
16. مجمع البیان، جلد 10، صفحه 506.
17. نورالثّقلین، جلد 5، صفحه 596.
18. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 80.


 
عکس روز
 

 
 
نوا
 

labbaik

 
 
ورود اعضاء
   
 
اخبار قرآني
 
 
  وزارت قرآن تشکیل شود / فعالیت‌های قرآنی، متولی مشخصی در کشور ندارد
  اجرای گروه تواشیح ثامن الائمه علیه السلام در مراسم اعتکاف مساجد اصفهان
  کسب رتبه سوم توسط «مریم شفیعی» در مسابقات قرآن اردن
  معرفی نماینده ایران برای مسابقات بین‌المللی قرآن الجزایر
  آغاز فرآیند صدور کارت ورود به جلسه آزمون سراسری حفظ قرآن
  آغاز مسابقات سراسری قرآن بسیج از 9 اسفند/ تجلیل از پیشکسوتان و خانواده شهدای مدافع حرم
  معارفه مدیر عامل جدید موسسه نسیم رحمت رضوی(ثامن الائمه علیه السلام)
  از سوی مؤسسه الرحمن انجام می‌شود؛ طرح حفظ یک‌ساله قرآن در اصفهان
  بی‌توجهی مراکز پژوهشی به ترجمه‌پژوهی قرآن/ جای خالی ترجمه‌های رسانه‌ای
  دغدغه جانباز جنگ تحمیلی از بی‌توجهی به قرآن
 
 
 
میهمانان دانشجویان خردسالان   فارسی العربیة English
كليه حقوق اين سايت مربوط به مؤسسه ثامن الائمه(ع) ميباشد